زبان فارسی و هويت ايرانی، بخش چهارم و پايانی گفت‌و‌گوی مسعود لقمان با ماشاالله آجودانی، روزنامک

ماشاالله آجودانی

ادعاهای پنهان و آشکاری که مدعی است زبان فارسی با تحکم و قلدری رضاشاه پهلوی و به زور نظام اجباری و آموزش همگانی عصر او به عنوان زبان رسمی به مردم ايران تحميل شده است، از نوع جعليات و تبليغات پا در هوايی است که پايه و اساس تاريخی ندارد

بازخوانی انتقادی تاريخ معاصر ايران در گفت‌و‌گو با ماشاالله آجودانی (بخش چهارم و پايانی)


مسعود لقمان - "ايران، ناسيوناليسم و تجدّد" گويا عنوان کتاب جديدی از شماست که به زودی منتشر خواهد شد. انگيزه ی شما از نوشتن اين کتاب و درون مايه ی اصلی آن چيست؟
ماشاالله آجودانی - چند سال پيش يک نويسنده ی ايرانی، کتابی به زبان انگليسی به نام "ايران، يک ملّت تصوری" نوشت و در آن بيان کرد که نام ايران و ملّتش جعلی و بدون گذشته ی تاريخی و فرهنگی مشترک است که در زمان رضاشاه ساخته و حتّی در اين کتاب بيان شده که به زورِ او زبان فارسی، زبان سراسری ايران شده است. در واقع پاسخ به اين دست نوشته ها يکی از انگيزه های من در نوشتن کتاب "ايران، ناسيوناليسم و تجدّد" است.
شيوه هايی که در پژوهش هايی از اين دست به کار می رود، در غرب متداول است. چراکه در غرب بسياری از کشورها جديدند، يعنی بدون پيشينه ی تاريخی اند. شما اگر کشورهايی چون فرانسه و انگليس را استثنا کنيد، ساير کشورهای غربی، جديدند. مثلاً امريکا و حتّی کشوری چون آلمان نيز جديد محسوب می شوند. در همسايگی ايران نيز اين کشورهای تازه تاسيس کم نيستند. کشورهايی همچون پاکستان، افغانستان، ترکمنستان، جمهوری آذربايجان، ترکيه، عراق و ... اما ايران يک کشور متفاوتی است، دارای تاريخ و فرهنگی کهنسال است. قد و قامتش آنچنان بلند است که با اين کشورهای جديد، اصلاً قابل قياس نيست. اين دست تحقيقات به طور کلی نشان می دهد که اين محققان تاريخ و فرهنگ ايران را به درستی نمی شناسند. مثلاً يکی از پژوهشگران غربی به نام بنديکت اندرسون وقتی درباره ی دنيای مدرن سخن می گويد سه محور را انتخاب می کند زبان، زمان و صنعت نشر. وی معتقد است که در دنيای پيش مدرن، جوامع بزرگ بر اساس زبان مقدس – زبان کتب مقدس – تشکل می يافته اند و زبان گفتار معمولی و غير مقدس را در تشکل آن جوامع بزرگ نقشی نبوده است. اگر چنين نظريه ای درباره ی تاريخ غرب و بسياری از کشورها صدق کند، مسلماً درباره ی ايران صدق نمی کند. او همچنين می گويد: در سنّت اسلامی تا همين دوره های اخير، قرآن لفظ به لفظ ترجمه ناشدنی بود، چراکه حقيقتِ الله فقط از طريق علائم حقيقی و جايگزين ناشدنیِ زبانِ نوشتاری عربی، دريافتنی بود. وی می افزايد: يکی از خصيصه های دوران تجدّد اين است که زبان کتاب مقدس به زبان های ديگر ترجمه می شود. حال آنکه برخلاف تصور او، در ايران بزرگ و در بخارا، در دوران سامانی، علما فتوا می دهند، که تفسير "محمد بن جرير طبری" از قرآن را می توان ترجمه کرد. اين مفهوم يک مفهوم تاريخی است که با يک آگاهی تاريخی همراه است. هنگامی که ما به مسائل آن دوره می نگريم، می بينيم که زبان فارسی آن قدر اهميت داشته که می توانستند اين مفاهيم را به زبان فارسی منتقل کنند. ما شواهدی داريم که نشان می دهد، حتّی پيش از تفسير طبری، بخش های مختلفی از قرآن به زبان فارسی ترجمه شده بود. من در کتاب "يا مرگ يا تجدّد" نوشته ام که اندرسون نمی دانست که در شرق جهان اسلام و در يکی از بخش های حوزه ی زبان فارسی و ايران فرهنگی يعنی در خراسان بزرگ، در زمان حکومتِ "ابوصالح منصور بن نوح سامانی" يعنی در بيش از هزار سال پيش، در نيمه ی دوم قرن چهارم هجری، با اجازه و فتوایِ علمای شهرهای مختلف، متن عربی تفسير طبری به زبان فارسی ترجمه شد. داستان اين ترجمه و اجازه ی فقها در آغازِ متن ترجمه شده ی همان تفسير چنين آمده است که «کتاب تفسير محمد بن جرير طبری را از بغداد در ۴۰ مصحف آورده بودند و اين کتاب به زبان تازی و به اسنادهای دراز بود و چون خواندن کتاب و درک و فهم عبارت آن – بدان جهت که به زبان تازی نوشته شده بود - بر امير منصور بن نوح سامانی دشوار بود، به اين فکر افتاد که کتاب به زبان فارسی ترجمه شود. پس علمای ماورالنهر را گرد کرد و اين از ايشان فتوا کرد که روا باشد که ما اين کتاب را به زبان پارسی گردانيم. گفتند روا باشد خواندن و نوشتن تفسير قرآن به پارسی، مر آن کس را که او تازی نداند، از قول خدای عزوجل که گفت: وِما اَرسلنا مِن رسولٍ اِلّا بِلِسانِ قَومِه. گفت من هيچ پيغامبری را نفرستادم مگر به زبان قوم او، آن زبانی که ايشان دانستند. و ديگر آن بود که اين زبان پارسی از قديم بازدانستند از روزگار آدم تا روزگار اسماعيل پيغامبر، همه ی پيغامبران و ملوکان زمين به پارسی سخن گفتندی، و اول کس که سخن گفت به زبان تازی، اسماعيل پيغامبر بود، و پيغامبر ما صلی اله و عليه از عرب بيرون آمد و اين قرآن به زبان عرب بر او فرستادند و اينجا بدين ناحيت زبان پارسی است و ملوکان اينجانب ملوکان عجم اند.» بدين ترتيب برای نخستين بار قرآن و تفسير آن – در قرن چهارم هجری – به زبان فارسی ترجمه شد و همين کار آغازی شد برای نوشتن تفسير قرآن يا ترجمه ی آن به زبان فارسی. اين امر نشان دهنده ی اهميت زبان فارسی و آگاهی ها و دلبستگی های عميق و شگفت انگيز ايرانيان به اين زبان، در آن دوره ی تاريخی و دوره های مختلف تاريخ ايران است، دلبستگی هايی که به طور آگاهانه به زبان فارسی به عنوان بخشی از هويت تاريخی و کهنسال ايران و به عنوان زبان رايج منطقه ی وسيعی و مهمی از "ايران زمين" می نگريست. پيشينه سازی شگفت انگيزی که در آغاز متن مهمی چون ترجمه ی تفسير طبری و در توجيه اقدام مترجمان آن ديده ايم و به شيوه ی اغراق آميزی مدعی آن بود که «از روزگار آدم تا روزگار اسمعيل پيغامبر (ع) همه ی پيغامبران و ملوکان روی زمين به پارسی سخن» می گفتند، از آن نوع پيشينه سازی هايی است که در باور و آگاهی جمعی يک جامعه، حال آن جامعه را به گذشته آن پيوند می دهد. پيوند می دهد تا آينده شان را در استمرار گذشته شان پی افکنند. و اين يعنی بازآفرينی و تجديد، و هم تحکيم يک هويت. بنابراين ادعاهای پنهان و آشکاری که مدعی است زبان فارسی با تحکم و قلدری رضاشاه پهلوی و به زور نظام اجباری و آموزش همگانی عصر او به عنوان زبان رسمی به مردم ايران تحميل شده است، از نوع جعليات و تبليغات پا در هوايی است که پايه و اساس تاريخی ندارد. سال ها پيش از آنکه رضاشاه به حکومت برسد، در عصر رونق صنعت چاپ و انتشار در ايران، خود به خود و به طور طبيعی، زبان فارسی تنها زبان اصلی و مهمی بود که کار نشر در شکل عمومی آن، با آن آغاز شده بود. به همين جهت در ايران، زبان اصلی و عمومی روزنامه هايی که تا پيش از مشروطیّت منتشر شده بودند، فارسی بوده است. برای اينکه اين بحث يعنی بحث پراهميت موقعيت زبان فارسی به عنوان زبان عملاً رسمی خواندن و نوشتن در ايران و به خصوص در آذربايجان ايران مشخص شود، بخشی از گزارش مهم محمد امين رسول زاده (سوسيال – دمکرات و ناسيوناليست معروف و هوادار پان ترکيسم که بعدها «در ۳۴ سالگی رئيس جمهوری نخستين جمهوری اعلان شده در جهان اسلام» يعنی آذربايجان – اران – گرديد) را که به همين مسئله يعنی اعتبار زبان فارسی در آذربايجان مربوط است، برای شما می گويم و به گفتارم خاتمه می دهم: «ممکن نيست. در اينجا (اروميه) نمی توانيد غير از چند مشترک حبل المتين روزنامه خوان ديگری پيدا بکنيد. روزنامه های ترکی قفقاز نيز در اينجا خريدار و خواننده ندارند. اصلاً در اينجا ترکی خواندن متداول نيست. اگرچه همه ترک هستند اما ترکی نمی خوانند. در همه جای آذربايجان چنين است. حتّی چنان تيپ هائی وجود دارند که اين حال را برای قفقاز نيز پيشنهاد می کنند و خيال می بافند که بايد همه عالم اسلام زبان فارسی ياد بگيرند و به فارسی بخوانند. ... در عرض پانزده روزی که در اروميه ماندم، هرچه جست و جو کردم بلکه يک نفر خريدار روزنامه ترکی پيدا کنم ... ممکن نگرديد.»

لقمان - آيا علاوه بر پرداختن به جايگاه زبان فارسی در تاريخ ايران - در کتاب در دست انتشارتان - به مفهوم وطن و تطور مفهوم ايران در طول تاريخ نيز پرداخته ايد؟
آجودانی -
بله. حداقل از عصر ساسانی بود که مفهوم و ايده ی ايران و ايران شهر رواج يافت. به اين مبحث بخوبی در تحقيق بی نظير جراردو نولی (Gherardo Gnoli) به نام The Idea of Iran پرداخته شده است. در دوران اسلامی نيز ايران زمين بر طرح و اساس همان مفهوم قديمی ايران شهر بازسازی گرديد.
نه تنها در ميهن ما بلکه در غرب هم، وطن و ملّت در مفهوم جديد آن چندان پيشينه ی کهنی ندارد. ناسيوناليسم هم که ارتباط تنگاتنگی با مفهوم دولت – ملّت دارد، خود پديده ای جديد در تاريخ است. ما در دوره ی مشروطه با انديشه های ناسيوناليستی آشنا می شويم و می خواهيم دولت ملّی به وجود آوريم.
بنياد ناسيوناليسم سياسی در هر شکل آن بر محور اين انديشه شکل می گيرد که حقّ حاکميت از آنِ ملّت هاست و دولت وقتی ملّی است که منتخب ملّت و مورد حمايت و موافقت ملّت باشد. به عبارت ديگر آنگونه که "ارنست گِلِنر" می گويد واحد سياسی (يعنی دولت) با واحد ملّی (يعنی ملّت) همخوانی و موافقت داشته باشد. مفهوم وطن در معنای جديد بيانگر يک واحد سياسی مشخص است. ملّت در معنای جديد حقّ حاکمیّت دارد. چنين ملّتی به لحاظ فرهنگی و تاريخی هم بايد مشترکاتی داشته باشد. چون در ايران از ديرباز، زبان فارسی نقش زبان مشترک را داشت و به نوعی مفهوم ايران در معنای فرهنگی و گاه کم و بيش سياسی در دنيای پيش مدرن استمرار تاريخی و فرهنگی داشت، ما نسبت به ديگر کشورهای آسيايی زودتر توانستيم با مفهوم جديد ملّت آشنا شويم. به برکت نهضت مشروطيت و تحولات اجتماعی پس از آن بود که مفهوم جديد ملّت پديدار شد و جا افتاد. مفهوم جديد از قيد وابستگی به شريعت و دين آزاد گرديد. اما به گوهر اتحاد با دولت دست نيافت يعنی درست برخلاف کشورهای غربی دولت مدرن را در غيبت مشارکت سياسی ملّت شکل داديم.
من علت اين امر را جدا از دلايل ديگر تاريخی که وجود داشته است و دارد، در استمرار مفاهيم بنيادی سنّت در ايران هم می دانم. در ايران ساختار ديرپای و کهنسال اختلافی که در مفهوم ملّت به معنای شريعت و دولت به معنای سلطنت وجود داشت، خود را در ساختار جديد ملّت بازسازی کرد و شگفتا که همچنان بر اساس همان ساختارِ اختلاف، اختلافی که بين ملّت (شريعت) و دولت (سلطنت و حکومت) در دين و تلقی شيعه وجود داشت، اختلاف بين ملّت، يعنی مجموع مردم ايران و دولت، از ميان برنخاسته است و طلسم اين اختلاف ديرپا و مزاحم شکسته نشده است ...
در کتاب جديدی که در دستِ نوشتن دارم سعی کرده ام در نقد ديدگاه های مدرنيست های غربی به تاريخ ما، آن مفاهيم و تحولاتِ تاريخیِ آنها را با توجه به تاريخ ايران، از درون فرهنگمان بررسی کنم. تا روشن شود هويت فرهنگی و تاريخی ِ مردم ايران و مفاهيم بنيادی آن چگونه شکل گرفته است و در دنيای پيش مدرن چگونه بوده است و در دوره ی تجدّد چه تحولاتی را از سر گذرانده است و مشکلاتِ ما ريشه در چه مسائلی دارد. اميدوارم اين کتاب بتواند پاره ای از مفاهيم پايه ای و اساسی درباره ی تاريخ و فرهنگ ايران و اهميت زبان فارسی را روشن کند.

پايان
http://www.rouznamak.blogfa.com/