محمود نکوروح

در روزنامه شرق خرداد 86 با پژوهشگر ارجمند آجودانی – گفتکویی انتقادی در رابطه با روشنفکران ، مشروطه و تجدد و ایدئولوژی و.. انجام شد و... در دنباله بحث گفته شد "در غرب تجدد از درون سنت نشات گرفت" و یا "شکست مشروطه بخاطر تقلیل مفاهیم بود ".... ، با گزاره‌هایی اینچنین وبدون مستنداتی بنظر من، ضرورت شناخت مدرنیته و سنت و انقلاب مشروطه و حتی ایدئولوژی...، بیشتر شد که مدرنیته "نوعی نگاه است" و سپس گسست که حاصلش انقلابات فرهنگی ، اجتماعی و..... امری که از ابتدا در غرب بزمین بود و در شرق به آسمان ، اگر انقلابی لازم است تغییر نگاه است که ما از آن غافل بوده و هنوز هم هستیم ، ربطی به سنت نداشته ، بگذریم که بعضی روشنفکرانمان هنوز نوستالوژی‌شان دوران ایرانشهری است.

"جواد طباطبایی" در کتاب نظریه‌ای در باره انحطاط ایران، و همچنین آقای آجودانی در کتاب اخیرشان "هدایت – بوف کور و ناسیونالیسم. دو پژوهشگری که دیگران را بخاطر نگاه ایدئولوژیک نقد و حتی نفی مینمایند. ولی بنظر من هنوز نگاهشان ایدئولوژیک است. بگذریم از اینکه مشکل در نگاه ایدئولوژیک نیست بلکه برداشت از ایدئولوژی مهم است که آیا مبتنی بر یک سری "دگم" است و یا فراتر به "برنامه" بویژه در کشورهایی که شکاف‌های فرهنگی ، اقتصادی ، اجتماعی جز با تدبیر و مدیریت و برنامه که حاصل اولیه ایدئولوژی و آرمان است پر نمی‌شود. اگر ایدوئولوژی از سوی عده‌ای امروز نقد می‌شود باید دید بر چه مبنایی این نقد انجام می‌گیرد، بر مبنای نوعی "ایدئولوژی" و هستی‌شناسی و یا در اثر تلقیناتی که در رابطه با زمانه ما که در مجموع "واکنشهایی" است در برابر دگماتیسم از هر نوع ، و یا استبداد سنتی و مدرن در کشور ما. چه هر سازمان سیاسی و اجتماعی بطریقی سر در گروی نوعی ایدئولوژی و جهان‌بینی دارد، و امروز برای گریز از مطلق‌نگری و مطلق‌گرایی با پسوند دموکراسی همراه شده است. چون دموکرات مسیحی ، سوسیال دموکراسی و حتی لیبرالیسم که امروز سروکار ما با لیبرال دموکراسی است وگرنه با نئولیبرالیسم یا لیبرالیسم وحشی که در آمریکا بارها شاهد آن بوده چه در زمان "مک کارتی...که روشنفکران تحت تعقیب قرار گرفته و سانسور و...." و یا دولت‌گرایی که بهنگام خطر سروکار ما با "دولت‌گرایی" با اقتصاد کینزی بسود سرمایه‌داری که همه ناقض "لیبرالیسم" است که اینها نیاز به بحثی دیگر دارد. و یا در کشور خودمان طرفداران اقتصاد بازار و به اصطلاح "لیبرالیسم" که از برنامه‌های تعدیل و‌هاشمی رفسنجانی حمایت کرده و با چاپ بیرویه اسکناس در یک‌دوره مرتبا ارزش پول را پایین آورده و زمینه‌ساز موفقیت رییس جمهور کنونی شده و حالا به نیروهای چپ حمله کرده که اینها دولت‌گرایی را تشویق می‌کنند زیراکه اینها فقط نیروهای به اصطلاح چپ اسلامی را بعداز انقلاب دیده که زمانی بسود راست عمل نمودند که این بحث هم برای آینده می‌ماند زیرا که هردوجناح جزو "خودی‌ها" بودند و هر دو مدعی "عبور از بحران" ولی در عمل تجربه ثابت کرد "بحران ساز" و شرایطی که فرمان و ترمز بریده. چون به انسان فی نفسه و دموکراسی و علم و خرد و... اعتقاد نداشتند هرچه بود اعتقاد به خدا در کلام ولی در عمل اعتقاد به "خود " و گروه خود که انحصار گری حاصلش شد.... چه روزی‌هاشمی همان شعارهایی را می‌داد که امروز احمدی نژاد و... و بعد هم فضای بسته و روزبروز بسته‌تر. که با جنبش دوم خرداد وارد دوره دیگری شدیم.

در هرصورت لیبرالیسم هم در جهان کوچک شده نوعی ایدئولوژی مبتنی بر نوعی جهان بینی است ، آنچه اهمیت دارد آنست که لیبرالیسم در حوزه فرهنگ و سیاست و جامعه معطوف به "فرد گرایی" ndividualite I" است ولی در حوزه اقتصاد به "بخش خصوصی" Particulier و "اقتصاد بازار" نظر داشته و غارت عده‌ای مخصوصا در کشورهای نفتی که با رابطه‌ها ثروتمند شده و به باندهای مافیایی و در نهایت "نگاه بخارج" و سلطه سر انجام یافته است ، همان کاری که استعمار قرن‌ها در کشورهای زیر سلطه می کرد ، حتی در کشورهای غرب هم چون تعمق کنی بازهم سلطه طبقه‌ای بر طبقات دیگر غیر قابل انکار است. در کشورهای مدعی سوسیالیست و مارکسیست که در یکدوره حاکم بود بنوعی دیگر شاهد سلطه بودیم. بنابراین اینجا تحلیل تاریخی " انقلاب مشروطه" مسئله‌ای پیچیده را که بخشی حاصل جهانی شدن و ورود خارجی و بخشی حاصل تلاش داخلی است روشن نمی‌کند بلکه نیاز بنوعی " فلسفه تاریخ و جامعه‌شناسی سیاسی و..." است ، از نظر و عمل کوشندگانی که بهر قیمت در جستجوی رهایی بودند. تا جاییکه به " الهیات رهایی بخش " در بسیاری کشورها متوسل شدند که الهیات سنتی بیشتر تجسیمی بود، اگرچه اظها ر نمیشد که خدای قبیله بود ، که " وقتی بزمین آمد آرزوداشتی زودتر به آسمان باز گشته وبه همان خدای واحد ربانی بدل شود، که بتوانی گاهی به علا مت راز و نیاز دست بسویش دراز کنی "(10)، چه، در حوزه سیاست در شهرهای قرون وسطایی ما با چهره جباریتی بزمین آوده شده "چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام" وبعد از انقلاب گروهی می‌خواست تمام عقده‌های تاریخی خودرا بنام او بر سر نسلی در حال شکوفایی و"البته عصیانگر و از طرف گروهی دیگر تحریک شده" خالی کند و بعد هم بتدریج وازده ، وسپس نسلی و فضایی" فضایی از همه چیز تهی ، حتی فضایی که انسان را حتی برای راز ونیاز بگوشه‌ای بکشاند وجود ندارد" خدای او نه تنها در زمین نیست بلکه گویا در آسمان هم مسکن ندارد ، یک نسل بی پناه ، تحقیر شده" و...که در شهرهای امروزی ما ، عوض شهروند سرو کار ما با مصرف کننده گردیده ، از مصرف کننده لاطائلا تی بنام مذهب ، تا کالاهای بنجل وارداتی ، تا مواد افیونی جدید و... که همه اینها عامل از خود بیگانی و مسخ در هزاره سوم میلادی است ، ازینرو دموکراسی بازهم بتاخیر افتاده ومی‌افتد ، چه ازتمام اینها قدرت بهره برداری کرده. همانطور که از مارکسیسم ، وماتریالیسم ، آتئیسم ، تا ایدالیسم کانت که بیشتر مبتنی بر نوعی اخلاق مدرن بود. چه هرایده‌ای در حوزه عوام تبدیل به فاشیسم ، سیاست زدگی ، تاشیفتگی ایدئولوژیک ، مسخ و از خود بیگانگی شده علیرغم نیت نظریه پرداز ویا متفکری که نظر خودرا اعلام داشته است. حتی " مارکسیسم که از ایدالیسم کانت و دیالکتیک هگل تبدیل بنوعی دین جدیدی شد که لنین واستالین از آن بهره گرفتند "مارسل گوشه – و به " فئودالیسم صنعتی سرانجام یافتند" چین – شوروی – آلن تورن - که هنوز دموکراسی در آنها تعلیق به محال است.

در کشورهای کمونیستی این تغییر نگاه از سوی دیگر غلطید که فرهنگ را روبنا بحساب آورد و انسان منحصر به کار و منافع مادی و سپس استثمار و استحمار دولتی گردید و فرهنگ وفلسفه فراموش شد. حاصلش "توتالیتاریسم" شد که در این میان "فرد" از یاد رفت. ازینرو دموکراسی مدرن مبتنی به حقوق فرد، پلورالیسم و... است. چه، بسیار ایده‌ای توسط فردی با رعایت این حقوق باعث حرکت اجتماعی گردد (آلن تورن). وگرنه دموکراسی دیکتاتوری اکثریت و بسود یک طبقه است. بازهم نقش اندیشه را نمی‌توان نادیده گرفت که هنوز سایه افلاطون و ارسطو بر سر‌هایدگر و نیچه و هگل و... است. و در کشورهای اسلامی "ایدالیسم اقبال" که پاکستان حاصلش شد وهنوز حکومت در دست نظامیان است و به دموکراسی نرسید در حالیکه همان زمان هم هند چندین وزیر منجمله "ابوالکلام آزاد" و یکصد میلیون مسلمان را یعنی یک جهارم جمعیت هند را داشت به اضافه بسیاری دانشمندان و استادان مسلمان در دانشگاهها که دموکراسی و پلورالیسم و ادیان متفاوت آن در جهان مشهوراست. یعنی شرایط اجتماعی ، فرهنگ و...را نباید نادیده گرفت. بعلاوه‌ی فضاهای بسته قرون واعصار که اجازه نداد انسان متولد شودو نشد.

انقلاب مشروطه تلاشی در جهت تغییر نگاه بود. چه، در حوزه روشنفکران و حتی بخشی از روحانیت بخاطر آشنایی بیشتر با توده و فرهنگ توده که در جستجوی افیون بود و هنوز هم هست و روشنگری در این موارد بیشتر کار روحانیونی صادق و آگاه در جامعه‌ای چون ما بود که روحانیت یگپارچه واز یک طبقه نبود. بهمین دلیل روحانیون درباری و بسیاری امام جمعه‌ها در برابرش ایستادند ، اگر در قالب سنت ودین ارائه طریق‌هایی شد ، بخاطر آن بود که مشروطه یک عمل سیاسی در یک حرکت اجتماعی در کشوری عقب افتاده و بشدت دینی و سنتی بود و امروز نیاز به نگاه جامعه شناختی تاریخی والبته سیاسی دارد، که در این مرحله جهانی شدن بخاطر نفت علیه آن عمل نمود تا امنیت چاهها حفظ شود در نتیجه مشروطه شکست خورد، وگرنه نمی‌شود گفت که "ملکم و... نمی‌دانستند دموکراسی و مشروطه چیست" ولی راهی غیر از اینها که شد شاید نبود. از طرفی در اسلام با نگاه هرمنوتیکی می‌شود دهها گونه تفسیر از آن بیرون کشید همانگونه که امروز کشیده‌اند "مجتهد شبستری ، یوسفی اشکوری ، کدیور و در گذشته نایینی وخراسانی و..." که سخنان مدرنشان در قالبی شاید کهن است. اگر راهی دیگر هست مدعیان نشان دهند. ولی بعد دیگر جهانی شدن "اندیشه" بود که در همه جا بال گسترد که دموکراسی طلبی روشنفکران وحتی عدالت طلبی‌شان در قالب ایدئولوژی‌های برابری خواهانه در دهه بیست تداوم یافت ، مصدق نماد این تداوم است که به دموکراتیزه کردن جامعه و سیاست پرداخت ، این بار هم نفتی‌ها بعلاوه ارتجاع داخلی مانع شدند. بنابراین هدف استقلال شد که عدالت وآزادی در گروی آن بود.

غرب مدرن همیشه سیاسی و ایدئولوژیک عمل می‌کرد که برای غیرغرب ، ایدئولوژی "سلطه" بود و روشنفکر ما برای رهایی از سلطه همیشه یا انقلابی بود که "راه سیاست بسته بود" و یا چون هدایت در گریز از خود و جامعه چون عرفانمان " تا دردهایی چون خوره شاید اورا نخورد". در حالیکه اگر درد‌هایی مارا می‌خورد، این درد‌ها تاریخی و نهادینه بود ، بویژه در ادبیاتمان که غالبا توجیهی است و ما نیاز به "اندیشه انتقادی" داشتیم و نه تنها اندیشه انتقادی بلکه فضای باز سیاسی ، تا تاسیس حزب ، ابداع اندیشه و راه‌حل با توجه به شرایط مان که به آلتر ناتیوسازی بیانجامد که کار روشنفکر تنها نقد قدرت نبود. دموکراسی یعنی جابجایی قدرت در حوزه نخبگان برای یکدوره و سپس در تکامل آن شورایی و برنامه‌های برابری‌طلبانه. اینکه وارداتی یا.... است مسئله نیست ولی یک پروسه است. در ضمن اوج مدرنیته نه گریز از خود و جامعه بلکه شناخت پدیده‌ای بنام "جامعه " بود که با رابطه‌ای ارگانیک تکامل و سامان می‌یافت و ما هنوز نیافته‌ایم امری که نیاز به قانون و قرارداد اجتماعی و مهمتر ازهمه کنشگر سیاسی ، کنشگر فرهنگی ، کنشگر اجتماعی.... داشت نه "انسان منفعل و تماشاچی و مرید و رعیت و مقلد و..." که عامل عقب ماندگی ما و نهادینه شدن استبداد بوده ، که بحثی دگر می‌طلبد. بگذریم که دین و اخلاق چنانچه گرفتار "قدرت" نشود شاید بتواند این رابطه ارگانیک را باعث شود که در قبائل عرب در زمان پیامبر گردید ، ولی بعد از وفات او جنگ قدرت را شاهدیم ، و بخشی از روشنفکران خیال میکردند این رابطه ارگانیک را با مذهب می‌توانند در جوامع امروزی تامین کنند – شریعتی ، که انقلاب اسلامی و شرایط امروزی ما خلاف آنرا نشان داد.

در شرایط انقلاب مشروطه که ما کم کم شهری می‌شدیم هرنوع کنشی در هر حوزه اجتماعی “Acteur social” (1) و از هرطبقه قابل تقدیر و در جهت دیگر شدن و دیگر اندیشدن بود. دراین مرجله تقلیل مفاهیم نبود بلکه القاء ایدئولوژی‌های انسان محور بطرق مختلف بود ، در برابر القائات قدرت که طی قرنها ببهانه‌های مختلف انجام شده که غالبا پشت مفاهیمی پنهان گردیده ، که در طول تاریخ و در ادبیات و فرهنگ ما تقدس یافته بود، اولین وظیفه روشنفکر تقدس زدایی از این مفاهیم بود. بعلاوه در کشوری که ا زابتدا فلسفه نداشت هرچه بود حکمت بود، در نتیجه تعریف انسان و حقوق او مغفول مانده و بسود گروهی خاص بود. بنابراین بومی کردن ایدئولوژی‌های مدرن در عصر ایدئولوژی و اوتوپیاها از نظر روشنفکر آنروز نوعی راه حل در مرحله اول ، که آن هم زیاد کارساز نبود وای به ، آنکه میخواستیم بدون بومی کردن تغییراتی فرهنگی ایجاد کنیم که "مبنای مدرنیته تغییر است (از کتاب مدرنیته چیست – آلکسیس نوز). در کشور خرافاتی اولین تغییر از نظر بعضی پیرایش دین بود که امروز همه بدین مشکل اذعان دارند. و مدرنیته هم ابتدا از کلیسا توسط طلبه‌های جوان با "تردید" آغاز شد. " کتاب مدرنیته چیست؟" وغرب هم زمانی به دموکراسی دست یافت که "ابتدا برداشتهای دینی را دموکراتیزه وایدئولوژیزه نمود. (از مارسل گوشه – کتاب - La democrati contr ell mem) امری که براحتی میسر نیست بویژه در کشورهای شرقی که هنوز زندانی خرافات ، و فرقه‌هایی که به جنگ هفتادودو ملت می‌انجامد.

سیاست وایدئولوژی‌های مدرن خود بر آمده از مدرنیته وانسان مدرن بوده که ازابتدا ، از آسمان بزمین آمده که از یکسو به کشف چیز نظر داشته و بعد مدیریت شهر (افلاطون – از آرنت 2) وبعد از یکدوره با گذار از امپراطوری روم " تمدنی که مبتنی بر تولید و توسعه طلبی بود که نیاز بیک ایدئولوژی داشت و مسیحیت را انتخاب کرد (ویسمن فیلوف آلمانی -3)، که حاصل نهایی‌اش "کلیسا" واندیشه‌های کلیسایی ونوعی " وحدت وجود اگوستین قدیس ، بود که در مجموع ضد فلسفه بود. این انسان با افشاگری‌های "ماکیاول" در سیاست ، اسپی نوزا در حوزه مذهب ، با جهشی رها و به "اکتشافاتی در زمین" رسیده ، گالیله و... واز سویی به خود با "من می اندیشم"- دکارت - یعنی هم در "فیزیک وهم در متافیزیک" خودرا از هر قیدوبندی رهانید و بی‌هیچ کمکی به خود اندیشید. چنین انسانی هم بتوسعه مادی رسید وهم بتوسعه فرهنگی که بازتابش سیاست ، و حقوق و"اخلاق مدرن" (Ethique) و اخلاق مدنی بود که اینها نه ربطی به تاریخ و سنت داشت ونه ربطی به تاریخ ، ونه بیک طبقه اجتماعی در حوزه نظر ، که طبقات اجتماعی ، توسعه و.... محصول نوعی گفتمان جدید وحقوق بر آمده از تولیدویازندگی مدنی بود که به فرد وبخش خصوصی معطوف بود و از طرفی به خودیابی و خود سازی در برابر کلیسا "لیبرالیسم اولیه"، وبعد‌ها با شهر و بورژوازی ، رشد تکنولوژی و انباشت سرمایه ، انقلاب صنعتی اول وسرمایه دار وکارگر و....به " پوزیتیویسم اگوست کنت ،ودر حوزه اقتصاد " آدام اسمیت “ و در سیاست به حقوق و در نهایت بعداز انقلاباتی به مارکس ، برشتاین و ژان ژورز و حتی در بعضی کشورها به چپهای اخلاق‌گرا "ماکس آدلر" تا به "سوسیال دموکراسی" و بقولی سرمایه‌داری اخلاقی شده... رسید و بالاخره اعلام شد که بحثهای کلامی همه‌اش "بازیهای زبانی است – ویتکنشتاین". اینها همه با یکی دو انقلاب بویژه انقلاب فرانسه ، انقلاب دینی (پروتستانتیسم) در آلمان وانگلیس و....، دو سه قرن بطول انجامید که بیش از همه حاصل فضای باز و تجارب فراوان بود. که ما هنوز هم گرفتار بازیهای زبانی از نوع خیلی ابتدایی هستیم وحاصلش "پوپولیسم".

از طرفی گفته شد که "مدرنیته یک روند – راه است " (رحمان افشاری – شرق) ولی از راهرو که انسان مدرن است و تولدش ، یعنی رنسانس سخنی گفته نشد. انسانی که با "حضور – حقوق – کنش – پروژه" و نه تنها "ایده" خدای روی زمین شده و البته در دراز مدت معطوف به سلطه. چه "خدایش مرد" نیچه – و روح مطلق هگل به فاشیسم ، بنابراین بحث متناقض "حضور وغیبت" هر دو قیاس مع‌القارق است تا جاییکه امروزهم یکی از عوامل از خود بیگانگی "مدرنیته" است و انسان نیازمند "اومانیسم مدرن" که از قید سرمایه و تکنیک شاید رها شود (از پل ریکور در کتاب شرایط انسان مدرن – مقدمه) که اومانیسم قرن هفده وهیجده و نوزده حاصلش دو جنگ جهانی و فاشیسم و استالینیسم ، که هر ایده‌ای در حوزه عوام سیاسی شده و در اختیار قدرت قرار گرفته است. (آلن تورن) بعد از اینها بود که دیگر انسان با ایده و نظریه تعریف نشد از حیوان ناطق ، حیوان سیاسی تا حیوان اقتصادی و اجتماعی، که با مطلق کردن نظریه‌ای استبداد حاکم و انسان فراموش می‌شد، بلکه با حقوق مطرح و با کنش محقق شد و یا باید میشد، که هدف بسیاری جنبشهای اجتماعی منجمله مشروطه با همه "ترفندها" همین امر بود. (نگاهی بروزنامه‌های آن دوره).

اگرچه انسان ایرانی در یکدوره، از تاریخ و سنت و دین و.... برای رهایی بهره گرفت ، همان کاری که شاهان و مدیران و سران قبایل و... قرنها برای حفظ قدرت نمودند در عین حال که الهیات از ابتدا در برابر نیروهای ضدمردم "شرک" بوجود آمد ولی بعدا شرک بنام آن بخاطر جهل قرنها حاکم شد. چه، انسان در مجموع یعنی "آگاهی" و در دوران مدرن یعنی "حقوق". چه، آگاهی و خودآگاهی و... هنوز کشدار و کلی بود و همیشه عده‌ای ببهانه آن متولی آن ، بویژه در کشورهایی چون ما. بعد از حنگ حهانی دوم سرانجام شاهد کنفرانس‌های حقوق بشری شدیم (1948) و.... و ما با یکی دو جنبش و انقلاب بخاطر همین "حقوق" روبرو گردیدیم که با کمک خارجی و عواملش ناکام ماند که در سایه آن ما هم نفتمان را ملی کردیم ، بازهم با کودتایی نفتی و داخلی مواجه شدیم. "رمانتیسم‌مان" در کلام از قرنها قبل توهم‌زا بود که در ادبیاتمان بازتاب می‌یافت ، اگر نقدی هست به این ادبیات است و کلام‌مان که همیشه توجیه‌گر قدرت و سیاست بهر بهانه بوده است و جز سلطه و شاه از درونش در نمی‌آمد. وانقلاب در این حوزه کار ادیبان بود که جز مقاطعی اندک کسی بدان نپرداخت وبیشتر مارا اسیر یک کلی توهم زا بنام عرفان نمود، چه، دموکراسی متعلق به انسان زمینی ودر عین حال "جزیی" است ، اگرچه در سیاست و حقوق با هدفی "کلی" است که به بالندگی "انسان" منجر می‌شود...

انقلاب اسلامی با تمام حرفها در این مسیر و با همین هدف بود اگر با چالشهایی روبرو شد بخشی داخلی و بخشی هنوز هم خارجی است چه "موتور تاریخ تردید" (آرنت) و "عامل کنش حقوق است" (مارسل گوشه) که دراین جهنم همیشه ممنوع بود، چه بهشت‌مان این جهانی نبود و ادبیاتمان بیشتر نوعی سردر گمی و ابهام را در ذهن سنت زده با تحریک احساسات و حال و شوری گسترده رمانتیزه می‌کرد تا از "خود" غافل شویم و قرنها شدیم. ازینرو امروز بیشتر به "روانشناسی اجتماعی" در هر حرکتی رجوع شده تا ریشه واکنشها کشف شود، حتی ریشه شکست که خود نوعی تجربه است. و ما که اقتصادمان نفتی و خریدار نفتمان غرب بود ، غربی که علیرغم شعارها بازار و منابع سوخت ارزان برایش مهمترین هدف است و تماس ما بیشتر با عوامل اقتصادی غرب و دلال‌ها، در داخل هم با طبقات رانتی ، و در لایه‌های پایین اجتماعی "لومپنیسم" یعنی نیروهای محروم و بعلل فقدان آموزش ضدفرهنگ و.... و قدرت هم در چنین بستری با "پول و مسخ توده‌ها" فاقد اصول ، اگر چه ببهانه‌ی اصول پیوسته در لباسهای مختلف حاکم بوده است.

در چنین شرایطی که همه چیز سیاسی است براحتی نمی‌شود گروهی را محکوم نمود یا حرکتها را منفی قلمداد کرد. حتی "تجدد ناقص‌مان" که بیشترین اثرش قلیلی روشنفکر و شاعر و نویسنده در تاریخ معاصر است که گاهی جان و زندگی بر سر آن گذاشتند. قرن بیستم اول و آخرش ، آغازش با پایانش 180 درجه تفاوت دارد و این امر مدیون همین کنشگران سیاسی و اجتماعی است که بنحوی روشنفکر بوده‌اند از این بستر بود که مصدق را و تکنوکراسی و... را داریم که نفت را با آن شرایط جهانی ، و خیانتهای سران حزب توده و بخشی از روحانیت و یاران قدرت طلب سابق ونیمه راه....، نفت را ملی کرد که امروز هرچه پروژه بد و خوب ، شهرهای فریبنده ، دانشگاهها و مدارس و رشد ارتباطات از پست و حمل و نقل تا تکنولوژی مدرن و.. مدیون در آمد آنست ، افسوس که خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود. و امروز نوعی الگو ونوستالوژی برای روشنفکری ایران است ، اگر چه بعضی نا آگاهانه در برابر وضعیت امروزمان واکنشی همه را نفی میکنند. اگر زندگی در حوزه سیاست متوقف است در حوزه جامعه نمیشود گفت ما چون گذشته بخواب رفته‌ایم. اگرچه بخشی بخاطر فقر اقتصادی هنوز در خوابند. هسته‌های کوچک و بزرگ مقاومت که هم اکنون هم تجربه میکنیم که خواب را بر هر مستبدی حرام کرده است حاصل کار اینهاست. چه بسیار تئوری‌های سلطه را برهم زده است حتی تئوری "نصرت باالرعب" که از اقتصاد نفتی وجهل وفقرو... بیشتر کمک میگیرد. هنوز هم بعضی از این ستاره‌ها در شب تاریک و کویری ما علیرغم حضور نگهبانان شب میدرخشند. نفی شان بسود هیچکس نیست. در زمانیکه سعی میکنند با انحراف تاریخ، ملی شدن نفت را هم که کار طیف تحصیلکرده مدرن و روشنفکر یعنی قهرمانان زمانه خود بود ، به طیفی دیگر منتسب کنند. طیفی که گروهی شان در ناکام گذاردن آن شریک بودند.

امروز در جهان کوچک شده ، ما شاهد نوعی گسست بوده که نفی نیست بلکه فراتر رفتن است که ازذهن به عین ، از فلسفه به علم ، از وجود به موجود ، ازنظر به عمل ، از دولت به ملت و دموکراسی مدرن که به "فرد حقوقی" و نه "دیکتاتوری اکثریت" معطوف است که البته گسست معرفتی با انقلابی زمینه ساز همه اینها بوده است. که کار فیلسوف و روشنفکر در درجه نخست بوده. ولی در شرق با اقتصادهای تک محصولی حاصلش "پوپولیسم" و....، چه جامعه "شبان – رمه" بهر بهانه بخاطر فقر وگرسنگی و مهمتر بی‌قانونی پیوسته در جستجوی یک رهبر و قهرمان است که چه بسیار چون بقدرت رسید دیگر شود و"بدبخت ملتی که دنبال قهرمان میگردد" (برشت) بویژه با مردمانی اسطوره ساز و اسطوره پرست که شریعتی راهم با تمام اسطوره شکنی‌ها روزی اسطوره میکند و حالا تمام مشکلات انقلاب را از او معرفی کرده (اکبر گنجی)، نه اسطوره‌سازی خود و جامعه که فلسفه خداپرستی از ابتدا از همین امر ناشی میشد که او از "خداپرستان سوسیالیست" بود و متعلق به چهل سال قبل که البته این امر هم با نسل جدید روشنفکری و رشد آگاهی‌ها رو بپایان است، چه، بقول شریعتی "انقلاب بدون آگاهی فاجعه است". امری که باعث شد از ابتدای انقلاب با گروگان گیری امثال آقای گنجی و.... معلوم نیست از سوی چه کسی تحریک شده و چوب لای چرخ دولت موقت و... بگذارند و بعد هم بقولی لیبرالها را کنار بگذارند. اگر امروز تز او که متعلق بدوران "ستم شاهی" است اجرا می‌شود ، بدان خاطر است که انقلاب راس هرم را عوض کرد، نه تفکر حاکم را که امروز در لباسی دیگر حکومت می‌کند. نوگرایان دینی از ابتدا بدین امر واقف بوده و بسیار هشدار داده وگرنه در بدترین شرایط کسی انقلاب توده‌ای را در جامعه‌ای سنت زده وعقب افتاده که واکنشی است تجویز نکرد. انقلاب توده‌ای واکنشی در برابر مظالم قرنها بود که بازهم بخاطر فضای بسته و جان‌سختی ساختار‌ها در همان سیکل معیوب گرفتار آمد، جبری که رهایی ازآن براحتی میسر نیست. اگر راهی هست هنوز هم با بومی کردن برای انبوه مردمانی است که بیش از همه از خود غافلند. در چنین شرایطی "کار روشنفکر بیشتر باید آن باشد که از عمق فرهنگ مواردی را جسته که رهایی‌بخش باشد" (پیر بوردیو جامعه شناس روشنفکر از مجله علوم انسانی – شماره محصوص). امری که حتی شادروان خلیل ملکی هم بدان نظر داشت – در خاطرات - که کار گروهی از روشنفکران در مقاطعی از قرن بیستم بیش از این نبود ، زیرا که هنوز حزبیکه دارای یک "مانیفست حکومتی" باشد در مجموع وجود نداشت. ولی درفضای بسته ، روحانیت با وجود مساجد نوعی تشکیلات ، و برنامه برای خود داشتند که از بسیاری تئوری‌ها بهره گرفتند.

با اینحال در جهان امروز که از تمدن صنعتی به فراصنعتی ، امپریالیسم ، استعمار و استثمار و... عبور کرده و با رشد تکنولوژی ارتباطات ، مدرنیته از انحصار غرب بدر آمده ، روشنفکر ما با تمام نواقص واکنشهایش با ترجمه‌ها و درک حتی ناقص این امرغیر از گذشته است اگرچه گاهی "خود زنی" است که خیال میکند "پست مدرن" است و در خود فرو می‌رود، در صورتیکه این "مدرنیته مدرن" است. نفی این روشنفکری از نگاه امروز و تلاش‌هایش بی انصافی است. در ظرف زمان ومکان باید بداوری نشست که ما گرفتا رسنت وتاریخ بودیم که هنوز انسان در آن معنی نداشت و در نهایت مرید بود و یا رعیت، ایدالیزه کردن گذشته ، بویژه گذشته‌های دور اشتباه روشنفکر دیروز منجمله امروز است که از روح زمان غافل است شاید هم بخاطر شراط جغرافیایی ما ، که مورد نظر شرق وغرب بودیم و باید اول استقلال خودرا حفظ میکردیم. اگر انتقادی امروز هست بیشتر متوجه گذشته گرایان است بویژه روشنفکرانی که بر گذشته‌های دور نظر داشته و دارند که دوره اش گذشته است که از بسترش "دیکتاتوری پدر و پسر" بر آمد و تداوم استعمار نفتی و توجیه گرانی که فراماسون شده و بخشی در خدمت نفتی‌ها که از هیچ عمل ضدملی واخلاقی در زمان دولت ملی فرو گذار نکردند در حالیکه روشنفکران زمان خود هم بودند... بدین خاطر " تجدد ما هنوز با شرایط اجتماعی مان تقلیدی است و چیزی نیست که قابل نقد باشد. و بدتر آنکه در یکدوره با خیانت و فساد هم آلوده شد که واکنشهای مردم در برابر آن در فریاد‌های گروهی از روشنفکران ایرانی که باید بازتاب مییافت بهدر رفت(فراماسون‌ها وحزب توده). البته تمامی این روشنفکران به گذشته متوجه نبودند. بسیاری به آینده نظر داشتند و آرمانشهرشان کاملا مدرن بود. از دموکراسی ، سوسیالیسم تا "سوسیال دموکراسی" که بخشی از این آرمانها در کشورهای توسعه یافته متحقق شده است ، و در ایران هم با ایدئولوژی و برنامه که در متدولوژی به پسوند "دموکراسی" در نهایت رسیدند ، اگرچه راههای رسیدن و متدولوژی مختلف بود ولی امروز اگر از دوره ایدئولوژی‌ها گذر کرده ایم بخاطر آنستکه دوره "متدولوژی" وعمل است. در انقلاب هم پیشنهاد بازرگان جمهوری دموکراتیک اسلامی بود که او فهمیده بود که ما هزاران تفسیر و برداشت از اسلام داریم و دموکراسی بدون پلورالیسم و وجود احزاب و دیدگاههای مختلف بی معنی است ، در سالهای 56 و بعد ما "جمعیت حقوق بشر" متشکل از تمام گروهها را داشتیم. اگر خط عوض شد نیاز بنوعی تحلیل جامعه شناختی و تناقضات حاصله از استبداد قزن‌ها ، در جامعه‌ای که بیکباره رها شد ، جامعه‌ای که اکثریتش متعلق به روستا بودند اگرچه در شهر زندگی می‌کردند، که دموکراسی یک فرهنگ وبر آمده از زندگی مدنی است. در عین حال در جامعه اسطوره باور که هرپدیده‌ای را فورا اسطوره کرده منجمله "مدرنیته" این چالش‌ها بنظر من چون "ندیدند حقیقت ره افسانه زدند" است.


با اینحال در تمام دنیا امروز چالش بر سر مدرنیته ادامه دارد که گام اولش رهایی است و ماهم از این جهان گسترده و کوچک شده جدا نیستیم. طبیعی است " تجددمان" نیاز بنقد دارد همانطور در تمام جهان دارد ولی برای ما با کدام ابزار ، با روزنامه‌هایی که دست بعصا راه میروند بازهم در معرض توقیف ، آزادی بیان هنوز هم گام اول است ، قبلا غرب با حمایت از دیکتاتورها در کشورهای زیر سلطه درتاریخ معاصر این "رهایی" را بتاخیر انداخت که پی آمدهایش فاشیسم پوپولیسم و تروریسم و نظام سرمایه وغارت و جنگهای منطقه‌ای است. تا تجارت اسلحه ادامه یابد که جهانی را در گیر کرده است. چه مدرنیته برای غرب هم هنوز با تعاریف مختلف نوعی "معما" ست که سایه آن در زمانه ما همه جا – میان اندیشمندان و اندیشه ورزان دیده شده ، و با نفی تمام گذشته تا حتی خود، خود نمایی میکند. "مدرنیته" کاری به منطق شناور تاریخ ندارد ولی با اینهمه مدرنیته اگرچه به گستردگی تاریخ نیست ولی در هر بحث تاریخی وغبر تاریخی اثر خود را نشان میدهد (هابرماس - 1988 – در” اسم انرا چه بگذاریم؟" از کتاب مدرنیته چیست؟). امری که باعث شده امروز سوال پشت سوال ، و معما پشت معما ، میراثی را شامل شوند که عاقبت آن رسیدن به پست مدرن است که میخواهد خودرا از هر رویکردی رها کند مگر از رویکرد خود ("S-Toulmin1990 " ازهمان کتاب) که در آن یک افق روشنگر و شفاف با اشکال مختلف ، از قرن هیجدهم نمایان میشود که ستاره‌های آن عبارتند از گالیله – دکارت وهابز 1888" که تا دوران ما ادامه دارد. بدین خاطر است که برای این امر یک نام جامع و مانع نمیتوانیم انتخاب کنیم ، که ار منظر‌های مختلفی مورد توجه بوده و در زمینه‌های متفاوتی مورد گفتگو است. ولی برای ما فراتر از اینها تازه برای چندمین بار "بازکردن فضاست" که ببهانه‌های مختلف کفر ابلیس است بهمین دلیل باید بخدا متوسل شد. منتها این امر هم در جامعه عقب افتاده وسنتی به "الهیات تجسیمی" که نماینده‌ای بر روی زمین بهرنام و بهانه دارد سر انجام می‌یابد ، که در تاریخ قدیم و جدید ایران یافته و در انقلاب هم با تمام تلاشها یافت. ازاین روگروهی از روشنفکران نظرشان به "الهیات تنزیهی" که از هر پدیده منجمله قدرت تقدس زدایی کرده معطوف شد ، ولی در جامعه توده وار فهم این امر هنوز نیاز بیک پروسه فرهنگی در فضای بازداشته وداررد که بدبختانه بعضی در این موردهم به خیال خودشان فراتر رفته ودین را "فربه تر از ایدئولوژی" معرفی نمودند (سروش وکمتر شریعتی). ایدالیسمی که پا در هوا داشت وهر کسی از ظن خود یار آن و البته در آخر معلوم شد "هدف قدرت بوده است" که نماز و توحید هم میتواند تعطیل شود ، امری که با فروپاشی نظام قبلی که خود تسریعش کردند شد. و اقتصاد نفتی هم حمایتش کرد بویژه که یک طبقه از این امر بعد از قرنها انتظار ومحرومیت بهره برد. زیرا که دیکتاتور مدرن "شاهنشاهی" طبقات دیگر فرهنگی را عقیم کرده بود. در حالیکه برای خداپرستان سوسیالیست "ایدئولوژی" فربه تر از دین بخاطر شرایط "زمان" و زندگی مدنی بود چه ما از کلام و سنت گذشته وارد علم شده بودیم و اول باید مسئله فقر و جهل را حل میکردیم که "من لا معاش له لا معاد له" - کسیکه زندگی ندارد دین ندارد. ازینرو فراتر از دین پر از خرافات رقته وبه "خدا" و البته الهیات تنزیهی برای رهایی انسان پرداختند. دینی که از ابتدا پوستین وارونه قدرت بر آن پوشانده بودند. تنها شعار دین وعدالت دادن کافی نبوده که در این سالها چه بسیار شنیدیم ، بلکه باید برنامه شفاف وعلمی داشت که از نظر ما سوسیالیسم بود که آن " بیش از یک برنامه اقتصادی نبود " البته مردم ایران وبویژه روحانیت از ابتدا از این واژه بخاطر همسایه شمالی وماتریالیسم دیالکتیک مارکس چون واژه جمهوری وحشت داشت. امری که سرمایه داری رانتی از آن بارها بهره گرفت.

واما ("مدرنیته" و یا بقولی "تجدد" اگر بتوان گفت "چگونه شناخت شناسی خودرا تحمیل نمود که هگل – مارکس – تا نیچه را تحت الشعاع قرار داده است؟!! ضرورتی که با استنباطی پارادوکسیکال از تفاسیر سه گانه ، برای اینکه بتواند سه تعین – تعریف- در دنیای مدرن ار "دولتگرایی – جامعه گرایی – و فرهنگ گرایی" ارائه کند. تعاریفی که در دنیای مدرن توانسته سه جریان ایجاد کرده که ما آنرا "از هگل تا‌هایدگر" نامیده و..... که ما هنوز نه تعریفی از فرد و نه دولت و نه جامعه بمعنای مدرن داریم که هرکدام اینها حاصل روندی تاریخی است که ببار نشسته است. از فردگرایی مدرن چون – ذهن گرایی خود مختار - تا گسترش "سنت وبری" جامعه شناس – 2 – " فوکو – که خود را در دنیای استعلایی کانت تا نیچه قرار میدهد " 3- " آلن تورن " جامعه شناس -1992 – که از فلسفه‌ها واندیشه‌ها تا جامعه شناسی همه را به نقد میکشد و وارد روانشناسی فروید شده تا ریشه‌ها را بیشتر به نقد کشد " و نقد معروف Mechoninic – 1988 که در کتاب "مدرنیته مدرنیته" از مکتب فرانکفورت بعنوان "گذار" Traversiere" یا گذرنده ، یاد می‌نماید تا مدرنیته را "گذار" و بیشتر نوعی "متدولوژی تحلیل تاریخی این گذار "معرفی کند"). گذاری که برای ما همیشه زایمانی بود که همیشه فرزندش سقط شد با تاریخ نویسانی که از این بچه ناقص تاریخی یکطرفه ، ایدئولوژیک ، از منظر امروز و نه "دیروز" نوشتند و تحلیل نمودند. در صورتیکه ما نیاز به یک متدولوژی "فرا تاریخی" داشتیم ، تا معلوم شود که علت سقط مداوم چیست؟(روش فرا تاریخی‌ی که بسختی میشود آنرا به شناخت " Episteme" فوکو – ویا شرط " Condition" لیوتارد ، پیوند داد) که کسانی امروز از اینها بهره میگیرند ، زیرا که همه آنهارا در بر میگیرد وهم فراتر رفته ، تا جاییکه بنقد علمی آنها هم میپردازد. چه، امروز شناخت شناسی در دنیای مدرن گرفتار بحران است و"شرط" در شناخت از هر پدیدار، مارا از شناخت ناب ، باز داشته. ازینرو امروز عدم قطعیت بجای قطعیت و مطلقیت حتی در تفاسیر ، مارا بسوی "نسبی گرایی" سوق داده (4) ، که "هرکسی از یک زاویه مینگرد"، "گروهی از یک رابطه ، گروهی از یک گسست ، وگروهی ازیک تداوم ، از گذشته‌ای که مرجع بوده "...... که در یک بعد اگر محور حوادث تاریخی است ولی در بعد دیگر، فلسفه تاریخ است که بنوعی تجربه تاریخی و یا "مدل" سر انجام می‌یابد، و برای هر مقطع که تحلیل و یا نقد میکند "گزینه‌ای دیگر" معرفی مینماید، تا جاییکه بین کهنه و نو اگرچه تفاوت قائل شده ، در نهایت بیک گزینه یا چندین گزینه راه مییابد. در عین حال که از گذشته‌ها براحتی نمیتوان گریخت (کتاب "مدرنیته چیست؟"). مشکل ما با شرایط اجتماعی و فرهنگی در انقلاب مشروطه ، در نهضت ملی ودر انقلاب اسلامی و حتی جنبش دوم خرداد همین فقدان " آلتر ناتیو " و گزینه‌ای دیگر بود. دراین گفتگوها بیش از همه ما نیاز به تحلیل "دوران گذار" داشته که در هر کشوری متفاوت است. در غرب "قرن پانزدهم کم کم در باورهای دینی هم واژه- مدرن - بدینگونه در- احیاء – و بازسازی با عطف به "انسان" وارد شد ، که در استعاره‌هایی چون رستاخیز ، بیداری ، خروج از جهل و توهمات ، تا نوآوری دینی ، در دوران مدرن نام میگیرد ، البته هنوز متکی بباورهای قرون وسطا است"، "که از یکطرف جنگ کهنه ونو از بستر نوعی رمانتیسم مدرن را داشته، واز سویی بر آمدن انواع ایدئولوژی‌ها که به دگمهای جدید تبدیل شده که جنگ مذهب علیه مذهب را داریم" (مارسل گوشه) و ما این تجربه را امروز تجربه میکنیم. در سایه چنین روندی جوامع غربی وارد دوران مدرن شده ، دورانی که انسان‌ها با ورود در تخصص گرایی نشان میدهند که هرکدام در حوزه‌ی خود یک مجتهدند و....از اینجا تقسیم کار اجتماعی آغاز و ورود بدنیای توسعه را شاهد هستیم از این مرحله "توسعه بمثابه دموکراسی است". در زمانیکه هنوز در نقاطی نظامات سلسله مراتبی راس شان به آسمان وصل بود و ادعای حاکمیت مطلق مینمودند "کلیسا" و قاعده آن بزمین و مردم ختم میشد مردمی که فقط تکلیف داشتند ، دربرابر تکنوکراسی‌ی که به مدرنیزه کردن امور میپرداخت که سرمایه داری و بورژوازی و طبقات جدید اجتماعی حاصلش شد ، از اینجا نوعی "رمانتیسم اومانیسم" بباز تولید ارزش‌های کهن با نگاه مدرن پرداخته و وارد "نقد" در حوزه‌های مختلف از هنرو ادبیات تا فلسفه شده ، و نوعی ایدالیسم مدرن کم کم سر بر می‌آورد (کانت). چه قبلا با روشنگری‌های گالیله و دکارت و...."سوژه" فاعل شناسا ، جرات کرده بیاندیشد و به ایدالیسم مدرن – وانسان زمینی نظرش معطوف شده که از "هبوط" گذر کرده ، در جستجوی سوژه‌های مختلف برای رهایی بر آمده بود ، پلورالیسم و لیبرالیسم حاصل این دوره از تاریخ بوده که تحت فشار جبر‌های اجتماعی که حاصل تدریجی شهرنشینی است "اوربانیسم" و مطالبات جدید اجتماعی که آغاز گر تاریخ جوامع مدرن است. (گورویچ)5 - که رشد و توسعه حاصل این دوره است "انقلاب صنعتی اول"، ولی هنوز "خود" را نیافته چه هنوز در بعضی کشورها ، اقتصادش بزمین وصل بود و نگاهش به آسمان ، در این مرحله فئودالیسم را تجربه میکرد با جوامعی توده وار که گرد یک باور و بعد هم گرد یک ایدئولوژی بسته با یک انقلاب و یا کودتا فراهم آمدند ، نظمی خود جوش وابتدایی وتحت بیم وخوف را با انسان‌هایی فاقد کنش که در آن شخصیت وهویت فرد ببهانه "جمع" فراموش ، یا یک ذهنیت القایی و کلی که در آن انسان "جزیی" و هیچکاره بود. و نظام سیاسی "قدرت" از نوعی دین جدید "ایدولوژی" مشروعیت میگرفت که همه کس را اجازه مقا بله با آن نبود. این جامعه با ظاهری مدرن ولی در باطن ایستا ، فرصت رشد وپویایی بکسی نمیداد " توتالیتاریسم " چه حقایق مفهومی را قدرت ایدئولوژیزه ، پلیتیزه والقاء مینمود ، واجتهاد آزاد ممکن نبود ، در زمانیکه در بخش اعظم دنیا ایده‌ها مدرن شده بود ، که ایدالیسم حاصل این دوره است و کم کم تولد انسان مدرن که بر صغارت خود قلم بطلان میکشد. تا جاییکه میگوید "ایده یا تئوریک است و یا پراتیک " کانت – که عصر روشنگری اعلام میشود." و در بعضی جوامع جنگ ایدئولوژی‌ها را بین اقتصاد و فرهنگ و تکنیک نظاره‌گریم که انسان در فرهنگ - روشنفکر – فیلسوف ، یا در طبقات اجتماعی در(کاپیتالیسم واندیودوالیسم و سوسیالیسم) در جستجوی خود و حقوق خود با روشنگری ، با دو گونه هویت حضور می‌یابد ، در بخش خصوصی – با تولید و اقتصاد و حقوق مادی و در بخش عمومی با سیاست و روابط اجتماعی با حقوق مدنی، که دراین مرحله روشنفکر منتقد و بیشتر در موضع "چپ "است اگر چه فرزند بورژوازی یعنی "راست" است (11). نتیجه "انقلاب صنعتی دوم" که مارکسیسم حاصل این دوره است که انسان با سود باوری در اقتصاد خلاصه میشود وآخر زمانش "دیکتاتوری پرولتاریا" است. این دیکتاتوری بخاطر "انباشت" سرمایه و رشد بوژوازی واختلاف بین کارگر و کارفرما بعد از مدتی به انقلاب اکتبر به اصطلاح منجر شده "کهدر اصل با کودتا بود" که به فئودالیسم صنعتی سرانجام مییابد (6)، تا در زمانیکه "قرن بیستم" گروهی از نظریه پردازانش بدان پشت کرده و توانستند از مهلکه آن بگریزند (سولزنیتسین – لوکاچ و...) ، در بخش دیگر مردمانی با توجه به فاصله طبقاتی در جوامع لیبرال بتدریج متوجه "اندیشمندانی چون کائوتسکی – برنشتاین ودر نهایت ژان ژورز" به نظامات سوسیال دموکراسی در کشورهای اروپایی و... رسیده ، و در عمل به جوامع دموکراتیک سوسیال منجر شده "اروپا" پایان قرن نوزده تا اواسط قرن بیست (7). در کشورهاییکه تنها سوسیالیسم مارکسیستی حاکم گردید این ایدئولوژی تبدیل به دینی جدید با مستبدین تازه‌ای شد "

توتالیتاریسم - که در نهایت نیاز به " گورباچوفیسم" (8) داشت تا از فضای بسته‌ی حاصله از بوروکراسی گسترده ومتورم و سرمایه داری دولتی رها شود که بعد از هفتاد سال شد. زیرا که برای فرد حق و حقوقی جز اقتصاد آنهم با یک زندگی محدود جز "اعضای حزب کمونیست" قایل نبود که بعد‌ها به باند‌های مافیایی "نومانکلاتورها" معروف شدند. در کشورهای ارووپای غربی در سایه آزادی نسبی و نظامات نمایندگی "سوژه" ذهن شناسا با خرد ، خرد جمعی ، وانواع واقسام آن. پیوند میان - خرد – آزادی خصوصی – هویت فرهنگی - به انقلاب صنعتی دوم دست یازید. جامعه دموکراتیک – لیبرال عبارت شد از جامعه‌ای که پیوند میان آزادی‌های خصوصی و احترام به تفاوتهای ناشی از زندگی جمعی بوسیله "فنون – تخصص‌ها" را بر قرار کرده ، در ضمن به اصل "اختلاف – تفاوت" در عقیده و نظر احترام گذارده و امنیت صاحبان اندیشه را تضمین نموده (جامعه مدنی Societe civil) با اینهمه در این شرایط معلوم شد فردگرایی تنها اصل کافی برای استقرار جامعه دموکراتیک نبود ، چه – فرد – اگرچه تحت منافع خود ، رضایت از تامین مایحتاج ورد مدل‌های زندگی اطراف به نسبتی آزادی داشت (دولتهای رفاه) ولی اینها اس اساس دموکراسی نبود ، که این دموکراسی "بیک بازار آزاد سیاسی" تقلیل پیدا کرده بود که بازهم نقض غرض بود ، چه آنها که منافعشان راضی شان میکند بعنوان یک طبقه نمیتوانند معرف یک جامعه با فرهنگ ودموکرات باشند ، آنها معمولا ترجیح میدهند فقط منافعشان تامین شود، برای آنها گریز از موانع ، ودفاع از اصول ونهاد‌های دموکراسی مطرح نیست ، و بیعدالتی‌ها قابل توجه نبود.... فرد در این مرحله فقط شهروند نیست وبیشتر مصرف کننده است"...." در چنین جوامعی بجای حقو ق بشر بیشتر حقوق مصرف کننده مورد نظر قرار گرفته " (از آلن تورن کتاب دموکراسی چیست؟). بنابراین هنوز دموکراسی بطور کامل نبوده ،که انتقادات روشنفکر از چنین شرایطی ناشی میشود "شرایطی در عین حال باز وبیشتر فرهنگی ولی با شکافهای طبقاتی و...که چاره اش دموکراسی اجتماعی است...."

در ایران در اینزمان بومی کردن کوششی بود برای رسیدن به این "دموکراسی" که شاید زود بود وغیر بومی مارکسیستها بودند که فراتر رفتند ولی آنها هم با فروپاشی شوروی معلوم شد که "بیراهه رفته‌اند" بویژه در کشوری چون ایران که نه بورژوازی بمعنای غربی داشت ونه فئودالهایی که قدرت را غیر متمرکز کنند ، نتیجتا هنوز گام اول رسیدن به دموکراسی ، طبقات اجتماعی وشهری شدن و... بود که این مرحله مانیاز به "وفاق" همگانی داشتیم و نه اختلافاتی که بسود هیچکس نبود. با اینحال اینها حاصلش یکی دوبار فضای باز سیاسی ، مشروطه نیم بند و... که یکی دو دفعه در مدت کوتاهی با غلبه ذهنیت جدیدی "حقوق محوری" که تجربه شد ما به اندازه چند قرن خودرا بجلو کشیدیم ، که دو نهاد حافظ قدرت "سلطنت و روحانیت " بالاجبار در برابر رشد مطالبات مردم با تلاش همین روشنفکران ، خود دست به انقلاب زدند ، اولی مقدمات فروپاشی خودرا با انقلاب سفید ، جابجایی جمعیت از روستا بشهر و یاد آوری حقوق کارگران و زنان و.... فراهم کرد و دومی در روند تکامل آن گرفتار استحاله ناخواسته که به انقلاب اسلامی منجر شد ، که تمام تنشهای امروز حاصل مقاومت بخشی از آنست که هنوز در گذشته متحجر شده‌اند وبخشی ببهانه اینها حاکم.

روشنفکری امروز ایران بخاطر "دوپارچگی" که یک گروه در محافل فرهنگی غرب نظاره گر و منتقد است و یک گروه در داخل با فسیل‌ها و گوریل‌ها شطرنج بازی میکند، وهردو در بحران تحلیل گرفتار است ، که یکی فرصت اندیشه از دست داده و یکی دستی از دور بر آتش دارد. چه دیگر نه "سنت‌مان سنت است و نه تجددمان تجدد". یکطرف در کلان شهرها مردمی که در مصرف فراتر از اروپا را تجربه میکند، و یکطرف قرن دوازدهم و قرون وسطارا، و نسل جدید با انتظاراتش سرگردان و بدون انگیزه حیات که عوارض خودرا دارد "اعتیاد وفساد و....". تحلیل چنین شرایطی کار و نگاه علمی میطلبد که معروفست "روشنفکر باید یکی دو تخصص داشته باشد" (9) که علاوه بر نقد ما بدان بشدت نیاز داریم و بعد هم "چه باید کردی در رابطه با زمان و تجاربی بعد از یک قرن مبارزه" که دوره ایدالیسم و رمانتیک‌مان گذشته است. بنظر من نوعی "رآلیسم انتقادی" فارغ از شعار و...امری که البته براحتی با این شرایط میسر نیست.


----------------------
پانوشت‌ها

1- از آلن تورن – جامعه شناس در مرکز مطالعات عالی علوم اجتماعی
2- از‌هانا آرنت در کتاب شرایط انسان مدرن
3- در سمیناری فلسفی در سنت پترزبوگ سال 2002
4- از ادگار مورن – جامعه شناس – پاریس در مجله Magazaine litairea
-5 از گورویچ – جامعه شناس – از کتاب جبر‌های اجتماعی
6- آلن تورن
7 - از کتاب عوامل توسعه غرب – محمود نکوروح – انتشارات چاپخش
8- از کتاب " بحران ایدئولوژی – انتشارات چاپخش خیابان انقلاب
9 – از لوموند دیپلماتیک – پاریس – سال 2000
10- از محمد جواد کاشی در مقاله "هجوم حاشیه به متن " روزنامه اعتماد ملی 24 مرداد 86
11- از " تاریخ اجتماعی هنر" انتشارات چاپخش
در ضمن بیشتر "رفرنس"ها از کتاب مدرنیته چیست انتخاب شده
توضیح – در چند سال قبل پژوهشگر ارجمند آقای آجودانی در پاریس درسمیناری در برابر سوالات حاضرین فرمودند "من نه در سیاست دستی دارم و نه در جامعه شناسی