ع. چلیاوی


اجتناب از حس جانبداری کار زیاد آسانی نیست. اما این نیز حقیقت مهمتری ست که توسعه ی تحقیقات علمی، و مهم تراز همه تحقیق اجتماعی، یکی از ابزارهای پر اهمیت توسعه ی جامعه ی ایرانی در این محیط شتابان جهانی می باشد. از این رو ایجاد فضای سهل و پویا برای طرح مسائل به منظور مراقبت از کارآئی این ابزار ضروری ست ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۵ شهريور ۱٣٨۶ -  ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۷


    مطلبی که از فریبرز رییس دانا در شماره ی ۱٣ نقد نو به تاریخ تیر و مرداد ۱٣٨۵ چاپ شده است در نوع خود، به عنوان نقد جانبدارانه، می تواند نمونه ی خوبی برای بررسی باشد. زمانی بود که در مواجهه با افکار گوناگون، به خصوص افکار غیرانقلابی، اکثریت قریب به اتفاق آرمان گرایان جوان تنها کافی می دانستند که با موضع گیری ای عجولانه، و در اکثر اوقات حقانیت دار از نقطه نظر ماهوی، کار حریف را به اصطلاح بسازند. فضای مناسبی بود و کسی نیازی به توضیح نمی دید؛ نه گوینده و نه شنونده. خود گرمای هوا پوست آن بیچاره لیبرالی را می کند که جرأت کرده بود در آن حال و هوای شتابان خواهان بررسی ای دوراندیشانه ولی لیبرال از شرایط باشد. ای کاش همیشه آن فضای مناسب می بود و ما می توانستیم به صرف اعلام مواضع ایدیولوژیک امان خیل عظیمی از هواخواهان را اقناع و شر مخالفین فکری را دفع کنیم. اما متأسفانه این طور نیست. همه شاهدند که ما خود در مفرهای پس از انهزام، آن گاه که تلفات را شماره می کردیم، بیش از هر چیز به همین روح ساده انگارانه و حریف دستکم گیر خودمان لعن و طعن می فرستادیم و، گویا هنوز باید بفرستیم، که چرا خاممان کرد و این که بیماری کودکی چپ روانه بود و غیره و غیره. اما اینک دوران دیگری ست و اتفاقاً دورانی که افکار غیرانقلابی، طلب کارانه ( چون افکار رادیکال در این جامعه در امتحان نمره قبولی را بدست نیاورده اند و امتحان نداده ها می توانند تا مدتی نسبت به خود حس اعتماد شکننده ای داشته باشند.)، و البته به پشتوانه ی مراکز فکرساز لیبرال دموکراسی جهانی و ماهرانه خیال جولان در این محیط طوفانزای را دارند. در این چنین فضایی، تنها آن جریان فکری ای قادر به تبدیل شدن به جریان موثر خواهد بود که در مرزبندی با افکار مخالف فقط و فقط به یگانه ابزار مناسب، یعنی؛ مبارزه ی تحقیقی و اثبات گرا دست یازد. وگرنه با تمام حسن نیت های احتمالی خود مجبور خواهد شد قافیه باخته و دلخوش به رویای حقانیت تاریخی خود، جورکش احساس ندامتی باشد که التیام نمی پذیرد. خود کرده را تدبیر نیست!
    رییس دانا در این نوشته از همان آغاز چنان به تاخت بر نویسنده ی «مشروطه ی ایرانی» و کتاب ایشان یورش می برد که تو گویی آجودانی گناه کبیره ای مرتکب شده و کتاب وی آن چنان نوشته ی بی ارزشی است که رییس دانا را مجاز می سازد، حتی بدون احساس نیاز به هرگونه استدلالی، چوب تکفیر را بر فراز سر او و آن کتاب به دوران در آورد؛ ملاحظه بفرمائید:

    «بخش اول کتاب مشروطه ی ایرانی نوشته ی ماشااله آجودانی هیچ کمکی به شناخت مشروطه آن گونه که کتاب در سر می پروراند، یعنی پدیده ای عبث، باطل، مثل همه ی انقلابها پر از نادانی و خشونت و زیانبار برای خرد، آن هم که بر حسب خردمندان دلخواه نویسنده تعریف می شود، نمی کند. قسمتهایی تحریف و نادرست است، مانند آنجا که می خواهد بر حسب ذوق به غایت محافظه کارانه ی نویسنده نشان بدهد که تاریخ ایران فقط و فقط در گذرگاههای خشونت و افراط و تفریط شکل گرفته است (و بنا بر این چنان که نشان خواهیم داد به نفع محافظه کاری امروز جهان پیشرفته ی صنعتی دور انداختنی است).» ص ٣٣ نقد نو
    اگر این آغاز طوفانی را با عنوان نوشته آقای دکتررییس دانا «ضدمشروطه ی ایرانی، تاریخ خوانی تجدد خواهانه ی نولیبرال» با هم جمع کنیم و در سرتاسر نوشته هیچ کوششی برای اثبات این موضع گیریها نبینیم، آنگاه به من حق خواهید داد که این نقد را جانبدارانه و غیرتحقیقی تلقی کنم .
    در عوض گوش می کنیم به ماشااله آجودانی در آغاز پیش گفتار «مشروطه ی ایرانی» که در آن سعی می کند اهداف خود را از دست زدن به این تحقیق بیان کند:
(۱) «پیدایی مفاهیم جدید درعصر قاجار،عصر آشنایی های جدی ما با مدنیت و فرهنگ غربی، هم کلمات و تعبیرات تازه ای بر ذخیره ی واژگان زبان فارسی می افزود، و هم مفاهیم کلمات و ترکیبات کهن را دستخوش تحول و دگرگونی می کرد.«وطن»، «دولت»، «ملت»، «ملی»، «آزادی و حریت»، « مساوات»، «عدالت»، «مجلس»، «قانون»، «حقوق»، «وکیل»، و دهها کلمه ی دیگر، کم کم از معانی و مفاهیمی که در گذشته داشتند، فاصله می گرفتند و به مفاهیم و معانی تازه ای به کار می رفتند که آن معانی و مفاهیم در گذشته ی فرهنگ و زبان ما سابقه نداشت. ترکیبات و تعبیرات تازه ای چون «حکومت ملی»، «دولت ملی»، «حریت یا آزادی فردی»، «حریت جمعی»، «اتحادملی»، «حقوق بشر»، «قشون ملی»، «تصنیف وطنی» و...همین سرنوشت را داشتند...مفاهیم تازه ای که از فرهنگ غرب به فرهنگ ما راه می یافت، در اصل مفاهیمی بود که در بستر تاریخ و فرهنگ دیگری بالیده بود، شکل گرفته بود و با توجه به تاریخ و فرهنگ جوامع غربی، بیانگر تجربیاتی بود که در تاریخ آن کشورها و در زبان های اروپایی، با تفاوتهایی، معنای کم و بیش واضح و مشخص داشت. اما این مفاهیم در فرهنگ ما، پیشینه ای نداشتند. نه در زبان و نه در تاریخ ما... انسان ایرانی با چنین ذهن و زبان و تاریخی، آنگاه که با مفاهیم جدید آشنا می شد، چون تجربه ی زبانی تاریخی آن مفاهیم را (که دو روی یک سکه بودند) نداشت، آنها را با درک و شناخت و برداشت تاریخی خود و با تجربه ی زبانی خود، تفسیر، تعبیر، و بازسازی می کرد، و سعی می کرد از غرابت و بیگانگی آن مفاهیم جدید، با تقلیل دادن آنها به مفاهیم آشنا، یا با تطبیق دادن آنها با دانسته های خود، بکاهد و صورتی مأنوس و آشنا از آنها ارایه دهد.»
    ملاحظه می فرمائید، سخن از آغاز بسیار دقیق تر از آن ست که چنان نقد گری عجولانه ای قادر به رویا روئی با آن باشد.
    آجودانی در همان پیش گفتار اضافه می کند:
(۲)- «نه تنها مردم که همان روشنفکران هم، البته با تفاوتهایی، در درک و فهم این مفاهیم جدید، همان محدودیتهای زبانی و تاریخی را به شکل دیگری داشتند. اینان هم در برخورد با مدنیت و فرهنگ غرب و در رویارو شدن با مفاهیم جدید، آن مفاهیم را در مجموع با تجربه های زبانی و تاریخی خود و برداشت های کم و بیش مشابه می فهمیدند و تفسیر می کردند. به همین جهت، بررسی تاریخ جدید ایران، بدون در نظر گرفتن این نوع تقلیل و طبیق دادن ها، و مهم تر از آن، بدون درک و شناخت صحیح تجربه های زبانی و تاریخی مردم ما، به سوء تفاهم های جدی منجر خواهد شد. سوء تفاهم هایی که حاصل آن بدخوانی و بدفهمی متون تاریخی و تفسیر ناروای واقعیت هاست که گاه کار را خواسته و ناخواسته به تحریف تاریخ نیز می کشاند.»
(٣)- «....اصل موضوع یعنی تطبیق دادن نظام و اصول مشروطیت با اصول و قوانین شرع و اصولاً ضرورت چنین کاری، سالها پیش از اعلان مشروطیت، گریبان روشنفکران مشروطه خواه را از هر دو جناح، جناح آخوندی و جناح غیرآخوندی گرفته بود. پس تلاش بزرگی آغاز شده بود که نشان دهد که آن چه در مشروطیت مطرح است نه تنها با اصول شرع و با روح اسلام مخالفتی ندارد، بلکه اساس مشروطیت از درون اسلام و قواعد و ضوابط آن سر بر کشیده است. خواننده نکته یاب البته توجه خواهد داشت که در آن دوره ی استبداد و در جامعه ی اسلامی آن زمان، مطرح کردن مسایل مربوط به مشروطیت، بدون در نظرگرفتن الزامات و امکانات حکومت استبدادی و جامعه ی اسلامی اگر نه غیرممکن، لااقل کار ساده ای نبود. به همین جهت بسیاری از مشروطه خواهان لاییک و غیرمذهبی هم ظاهراًً از سر حسن نیت و برای پیشبرد مقاصد سیاسی خود و جا انداختن هر چه سریعتر نظام پارلمانی مشروطیت، دست به نوعی «این همانی» یعنی مطابقت دادن اصول مشروطیت با اصول و قوانین شرع زدند. با این همه، حسن نیت آنان و ضرورتهای تاریخی ِ یاد شده، نباید ما را از عواقب خطرناک چنین کاری که منجر به تقلیل دادن و حتی بدفهمی آن اصول می شد غافل کند. »
    آجودانی پس از ذکر گفته های بسیاری از روشنفکران دینی و غیردینی برای نشان دادن این مکانیزم تقلیل گرایی اعلام می کند:
   (۴) -« تبدیل مشروطه به «مشروطه ی ایرانی» آن گونه که اینان منظورمی کرده اند، یعنی تقلیل بنیادی ترین مفاهیم و اصول مشروطیت، به تعبیر امروزی ها یعنی «اسلامیزه» کردن همه ی آن مفاهیم.»
    و:
(۵)- «چنانکه دیدیم و خواندیم، بر خلاف آنچه که ممکن است پنداشته شود، نخستین جریان و گروهی که در پی توجیه شرعی و اسلامی «مشروطیت» بر آمده اند و به انحای مختلف با استناد به آیات، احادیث و تاریخ و سنن اسلامی سعی کرده اند تاریخچه ای برای مشروطیت و مدنیت غربی بیافرینند، روشنفکران عرفگرا، لامذهب و درس خواندگان فرنگ بودند، از همه جناحهای آن، از مدافعان لیبرالیسم غربی چون مستشارالدوله، ملکم و آقاخان گرفته تا جریان های معروف به سوسیال دموکرات و چپ ایران در آن دوره. اینان هیچ کدام اعتقاد واقعی به اسلام نداشتند و احتمالاًً جز مستشارالدوله حتی چندان به دین و مذهب پایبند نبودند. با این همه هر یک به قدر وسع و دانش و مایه ی خود، در ایجاد «توهم» و این نوع «این همانی» سهیم و شریک شدند. «توهمی» که مدعی بود اساس مدنیت غربی یعنی مشروطیت و حتی دموکراسی در معنای عام آن، از اسلام بر گرفته و اخذ شده است و «اُس و اساس» آن مبتنی بر حقایق اسلامی است.» ص ٣۶٣
(۶)- «اما روشنفکران ایرانی «تجدد» شان این گونه آغاز شد که اساس قوانین وضعی و قراردادی و اصول آیین تمدنی را که از بنیاد با دیانت و دین باوری بیگانه بود، با دیانت و قوانین شرعی و اصول آن، آشتی، و صورتی مقبول و شرعی و دیانتی از آن ارایه دهند. این است حکایت پر تناقض «تجدد» در ایران.» ص ٣۶۴
(۷)- «بدین ترتیب وقتی مشروطه در اساس، امری اسلامی دانسته شد و همه ی اصول و قوانین آن تماماًً مأخوذ از قوانین اسلامی تلقی گردید، ناگزیر سخن در چند و چون و کم وکیف این پدیده ی اسلامی شده یا اسلامی بوده، فقط در صلاحیت مجتهدین و علمای شرع است که شریعت اسلامی را مثل کف دستشان، خوب می شناسند. یعنی به روشنفکرعرفگرا، این فضولی نمی رسد که در باره ی «مشروطه ایرانی» یا اسلامی اظهار نظرکند.» ص ٣۷۰
    خواننده توجه داردکه به کار گیری همین مکانیزم تقلیل گرا در انقلاب سال ۱٣۵۷، کار بعضی احزاب و گروه های سیاسی سنتی و جدید را ساخت. آنها بعضی مفاهیم معاصر را که با آن آشنا بودند به مفاهیم سنتی ای که از سوی نیروهای مسلط بر جنبش مطرح می شد و برای اشان غریبه بود تقلیل داده و ترجمه به مطلوب کردند. این ابزار تقلیل گرایی از نقطه نظر اهداف عملی استفاده کننده گانش فقط به درد هم سونمائی با آن جریان های اصلی ی فکری - اجتماعی ای می خورد که در چالش های نیروهای اجتماعی متعارض و در مسیر فرا رویی یا فروپاشی یک جامعه، با اهداف روشن عمل می کنند و از این نوع دگردیسی های ذهنی فارغ اند. به یاد داشته باشیم که هنوز تمبر تقلیل «جامعه مدنی» معاصر به مقوله ی «جامعه النبی» معروف آقای سیدمحمدخاتمی، به عنوان آخرین فرآورده ی این نوع تقلیل گرائی خشک نشده است. خود آقای خاتمی احتمالاًً لذت خاصی از عمل کرد این اکسیر جادوئی برده است. فضای عوام فریبانه ای که این روشنفکران تقلیل گرا پس از خرداد ۷۶ به راه انداختند نشان دهنده ی قدرت نفوذ و کارآیی این مکانیزم در انسان هایی ست که به جای تحلیل مشخص از شرایط مشخص از فرمول تطبیق مشخص درشرایط مشخص استفاده می کنند؛ همان طور که می بینید در موازنه ی این دو فرمول، عنصر اندیشه از فرمول اول معادلی در فرمول دوم نمی یابد.
    حالا رأی رییس دانا را در مورد این موضوع می شنویم:
    «سی وهفت سال پیش از مشروطه یوسف خان مستشارالدوله رساله معروفی به نام یک کلمه (منظور همان «قانون» است) نوشت و در آن رساله بر آن بود که تنها راه نجات ایران «در یک کلمه» یعنی قانون، خلاصه می شود. مستشارالدوله نیت داشت که اصول دموکراسی اولیه ی اروپایی [احتمالاً منظور «اصول اولیه دموکراسی است»] و اعلامیه حقوق بشر و میراث های انقلاب فرانسه ر ا به نوعی در موازین اسلام بگنجاند یعنی تحولی در سنت جاگیر شده ی اجتماع ایران ایجاد کند.»
    گمان کنم ما حق داریم از لا به لای این نقل قول، رأی تأیید آمیز رییس دانا را بر تقلیل گرایی استخراج کنیم؛ خصوصاً آن گاه که ایشان در چند سطر قبل مستشارالدوله را از پیش قراولان انقلاب و یکی از پرستوهای مهاجر عرصه ی روشنفکری می خواند.
    و باز:
    « نویسنده [آجودانی] هر جا پای تلفیق نوآوری با موازین شرعی به میان می آید به خودش می آید که همین امر نقطه ی انحراف در مشروطه بوده وآن را ایرانی کرده است. اما او ریشه ی این استدلال خود را که تمایل سیاسی- ایدیولوژیک او و خصلت راست پارانویایی است پنهان می کند.او کاملاً غافل است که در تجربه ی همه ی جهان حتا تجربه ی پروتستانیسم، به ویژه تجربه های ژاپن،روسیه، هند و جز آن تحول سخت در آمیزه ی نو آوری و سنت بروز کرده است (کاری نداریم که حقاً چرا باید حذف همه ی سنتها به نفع محافظه کاری انگلیس امری مترقی باشد؟)» - ص٣۵ نقد نو
    از فحش های بی دلیل آقای منتقد به نویسنده «مشروطه ی ایرانی» و بعضی شعارها و کلی گویی های نامعلوم که بگذریم، رییس دانا اینجا هم رأی مثبت خود را به تقلیل گرایی به نام «تلفیق نوآوری با موازین شرعی» اعلام می کند. انسان می ماند که چه اجبار جالبی ست که تصور شود نو آوری حتماًً باید با موازین شرعی تلفیق یابد. باز هم منتقد:
    «این که بخشی از روحانیت به جنبش مشروطه می پیوندد و بخشی چون شیخ فضل الله مشروعه خواه می ماند مصداق تحول تاریخی در نظام اجتماعی است. ساختارهای یک نظام به همین شکل متحول می شود. نویسنده خود ثقه الاسلام تبریزی را در میان روحانیت مشروطه خواه می ستاید. آیا ثقه الاسلام ها از اسلام روی برتافته بودند؟»
    چه زود معلوم شد که آجودانی از «تلفیق نوآوری با موازین شرعی» دلخور نیست، ایشان تنها سمت وجهت تلفیق ر ادر نظر دارد. خوب این تلفیقی که توسط ثقه الاسلام تبریزی به عنوان یک روحانی نوگرا انجام می شود جای ستودن هم دارد، ولی چه ربطی به تلفیق گرایی با جهت عکس از سوی روشنفکران غیر دینی دارد؟ منتقد ما چرا هلهله راه انداخته است؟عنصر تلفیق نیست که مترقی ست، بلکه این جهت تلفیق است که می تواند مترقیانه و یا مرتجعانه باشد. شیخ فضل الله نوری تلفیق را تن نمی دهد، و از این نقطه نظر از آن روشنفکر غیر دینی ای که سیاست بازانه مفاهیم سیاسی و اجتماعی ی معاصر را با مفاهیم دینی تلفیق می کند بسیار موثرتر و از نقطه نظر شخصیت سیاسی نیز ثابت قدم تر و اصولی تراست. سیر تاریخی جامعه ی ما خود گویای این بی تأثیری و آن تأثیرگذاری فوق العاده است.
   رییس دانا ادامه می دهد:
    « نویسنده که با پشت گرمی جالب توجهی انحراف را به معنای وجود رگه های باور دینی در تحول می داند و می تواند اثر خود را چاپ کند، البته به گمان من و خیلی از پژوهشگران دیگر که می شناسم از آن رو که فکر دو نوع تحول،انقلاب،ابتکار اجتماعی ایرانی، حتی به نوعی با تکیه بر اسلام و خلاصه دورشدن از خط محافظه کاری ر اسرزنش و تمسخر و تحقیر می کند، پاداش چاپ می گیرد [ حالا کی « پارانویائی » برخورد می کند؟] ».(عبارات میان قلابها ها همه جا از من است.)
    ملاحظه می کنید؛ نویسنده، آن گونه که منتقد سعی می کند آن را برجسته کند، اصلاًً دین ستیز نیست . دیدیم که او حتی وجود رگه های نوگرایی را در یک عالم دینی می ستاید، و حتی در کتاب خود از شیخ فضل نوری از نقطه نظر روش شناسی قاطعانه دفاع می کند و اعدام او را تقبیح می کند.حرف این است که او، در حوزه ی روش، تقلیل مفاهیم پیشرو را تاحد مفاهیم سنتی انحراف می داند؛ حتی اگر این مفاهیم سنتی مربوط به مسیحیت ، بوداییسم و یا هر جریان فکری دیگر باشد. منتقد او حق دارد که از دفاع توأمان آجودانی از شیخ فضل اله نوری و ثقه الاسلام تبریزی حیران باشد؛ چون منقد به عنوان یک انقلابی تقلیل گرا فقط به تحول فکر می کند نه به روش آن . روش در اندیشه ی او اسیر تحول گرایی محض است.اما تحول گرایی محض انسان را به اجبار به دام تقدیس هر گونه عمل انقلابی، حتی اگر بی نتیجه بودن آن از پیش روشن باشد، می اندازد. و او را وادارمی سازد که حتی در جریان عملی تحول نیز، از نقطه نظر نتیجه گیری، یک تقلیل گرا باقی بماند.
      توجه کنید:
      منتقد از قول نویسنده و به طعنه می گوید :
      « این عقل و فراست پیشا تحول است که می تواند تحول را تبدیل به اصلاح عمیق کند. باید مردم فرهنگ و شعور بر طبق هنجارهای نویسنده داشته باشند و سپس خواهان تحول شوند.شعورخودشان ورهبرانشان کافی نیست... نویسنده نمی پذیرد که انقلاب، و انقلاب مشروطه می تواند روی کرد و فرهنگ بالنده ی خود را داشته باشد، و در جریان تحول سازندگی کند و البته می تواند شکست هم بخورد» (نقدنوص٣٣)
    گناه بزرگ ماشااله آجودانی این است که به زعم رییس دانا از رهبران می خواهد که قبل از آغازعمل دارای یک تئوری مال خود بوده باشند، و منتظر نباشند که به اصطلاح « فرهنگ بالنده ی انقلاب در جریان تحول » آن را برای آنها« سازندگی » کند، و نوعا ًراضی باشند که: « می توانیم شکست هم بخوریم » ولی عیبی ندارد ۱۰۰ سال بعد دوباره « سازندگی » را شروع می کنیم.
    جناب آقای رییس دانا! درست در همان سال های انقلاب مشروطیت ایران، سوسیال دموکراسی روسیه هم تئوری انقلابی داشت، هم « تلفیق » با شرایط مشخص داشت، هم سازمان و رهبری مستقل داشت و هم شکست خورد. اما بر اساس جمع بندی خود آنها این شکست ( انقلاب ۱۹۰۵) مبنای تاکتیکی و تشکیلاتی انقلاب ۱۲ سال بعد آنها را « سازندگی » کرد. لطفاً بفرمایید بدون تئوری از پیش تدوین شده، بدون تشکیلات مستقل ، با رهبرانی که در اوج فقر نظری دایم به فکر تقلیل هم هستند، چند صد سال دیگر باید به امید « عقل و فراست پسا تحول» شما منتظر بمانیم؟
    این مرد شریف بیاد نمی آورد که هگل ِمحافظه کار مبنای روش انقلابی مارکس را بنا نهاد.در حالی که این تقلیل گرایی یا به قول رییس دانا تلفیق گرایی، به عنوان روش، منشأ و پناه گاه متفکرانی است که خود را مجبورمی بینند که دفاع خود را از افکار کهن در قالب دفاع از افکار نو جا بزنند؛ و برای این جازنی از ابزار تقلیل و تلفیق استفاده می کنند. فلان دانشمند خود را مارکس گرا می داند و فقط و فقط با او این اختلاف کوچک را دارد که او نیروی جوانان را محرک انقلاب سوسیالیستی می داند و مارکس نیروی پرولتاریا را! یک اختلاف بسیار بسیار کوچک که فقط به این دلیل بوجودآمده است که در زمان مارکس جوانان وجود نداشته اند وگرنه خود مارکس هم پرولتاریا را به جوانان تقلیل می داد. می بینید تلفیق چه معجزه ای می کند!
    محققی دیدگاه خود را در مورد جنبه های خاصی از انقلاب مشروطه از زاویه ای نسبتاً تازه بررسی و آن را چاپ می کند؛ یعنی شجاعانه در معرض انتقاد دیگران می گذارد.حالا دیگران می توانند آزادانه نوشته ی ا و را نقد کنند. آن وقت این چه شیوه ی ای ست که این گونه علیه او اتهامات بی اساس زده شود که این آقا پاداش چاپ گرفته است و محافظه کاران انگلیسی و انگلیسی تبار او را حمایت می کنند و غیره و غیره. آقای دکتررییس دانای محترم، این آقا یک نظر دارد، در موردش تحقیق کرده است؛ وآن را در معرض نقد شما و ما قرار داده است؛ این که دیگر لشکرکشی نمی خواهد، که بگوییم: من و دیگر پژوهشگرانی که می شناسم فکر می کنیم که آجودانی انگلیسی است! شما کافی بود اگر لازم می دانستید، زحمت بکشید،عصبانی نباشید،از دوستانتان هم کمک بگیرید، و با یک نوشته ی تحقیقی خوب این تحقیق را رد کنید.حداقل کتاب او را خوب می خواندید. این کاری ست که ماشااله آجودانی با عرضه ی کتابش از ما خواسته است . و این کاری ست که من در همین نوشته سعی می کنم در حد سواد م انجام دهم و در حداعتقادم بر آن بکوشم.در غیر این صورت با ایجاد اختناق در کارهای تحقیقات اجتماعی مانع گسترش اندیشه و نو آوری می شویم.
    پس معلوممان شد که منتقد دانا ی ما خود یک تقلیل گراست. حالا ایشان می تواند به قوت از این روش دفاع کند. جایی برای اتهام زنی وجود ندارد. دیگر آن دوران گذشته است که ثابت کنیم فلانی لیبرال است و بعد به خود پاداش بدهیم که بردیم. آن روش مبارزه ی فکری ای درست است که در هر موضوع خاصی اثبات کند که چه گرایشی محق است؛ جایی مسندی آماده برای جلوس افراد رادیکال تعبیه نشده است .

    نویسنده در فصل « قدرت وحکومت » در مبحث « گذرگاه خشونت » با اشاره به وضعیت بحرانی دعوای مشروعه و مشروطه در هنگام نگارش متمم قانون اساسی میان دو طیف افراطی، طیف راست به طرفیت محمد علی شاه و روحانیون طرفدار وی، و طیف چپ به طرفیت انجمن های مشروطه خواه و شعرا و نویسندگان متمایل به آنها؛ نظیرنویسندگان شب نامه ها و میرزاده عشقی و عارف قزوینی، از لحاظ مباحثات نظری و مناقشات عملی « با به توپ بستن مجلس و تعطیل روزنامه ها، بستن انجمنها، با فرستادن اردوی دولتی به قلب مبارزه یعنی تبریز، با اعدام و تبعید و زندان به کارزار آمدند و قزاقها را به خیابان ها کشیدند»(ص ۲۲) . و درعین حال با اشاره به گله و شکایت طیف میانه رو نظیر احتشام السلطنه و مجدالاسلام کرمانی بر علیه انجمنها که گویا بهانه به دست طیف سنتی راست داده اند تا اقدامات خشونت بار خودشان را توجیه کنند، اعتقاد دارد که : « بحران از تناقضات عمیق و بنیادی ای سرچشمه می گرفت که در مشروطیت ایران وجود داشت و این زمان به عریان ترین شکل ها خود را آشکار می ساخت. » (ص۲۱) . نویسنده بعد از توضیح این وضعیت سیاسی معین و خشونت بار در ۹صفحه، به عنوان بروز عملی تناقضات بنیادی ا ی که می گوید، بلافاصله بحث اصلی خود را در مورد تقلیل گرایی آغاز می کند:
٨- « اگر این وضعیت سیاسی مشخص را که یک بار دیگر ضرورت طرح چنین مباحثی را به صورت فوری و ضروری ایجاب می کرد کنار بگذاریم، اصل موضوع یعنی تطبیق دادن نظام و اصول مشروطیت با اصول و قوانین شرع و اصولاًً ضرورت چنین کاری، سالها پیش از اعلام مشروطیت، گریبان روشنفکران مشروطه خواه را از هر دو جناح، آخوندی و غیر آخوندی، گرفته بود.» (ص٣۰) و تا پایان این مبحث ادامه می دهد.
    پس از آن در جهت توجیه تئوریک و نشان دادن استحکام تاریخی موضع گیری خود، و در عین حال ساده انگاری روشنفکران مشروطه گرا، مباحثی را در زمینه ی ارکان نظری حکومت داری شیعه و تصوف و نظریه ی ولایت فقیه و مفاهیم مربوط به آن در ۱۶٨ صفحه مطرح می کند که در نوع خود بسیار تازه و مهم هستند . مباحثی چون تلقی شیعه از حکومت، ولایت فقیه در دوره ی قاجار، وحدت تصوف و تشیع، مجتهدان طرفدار نظریه ی « ولایت فقیه »، روحانیون و قدرت، اندیشیدن و آزادی، ملت و دولت، ملت و ملی، اختلاف ملت و دولت « مفهوم جدید ملت » . اما منتقد ایشان بزرگ وارانه با اتلاق سه کلمه ی معجزه آسای «جعلی و نادرست و بی ربط» کار نقد خود را در این موارد بسیار مهم به پایان برده و وعده هیچ بررسی بعدی ای را هم نمی دهد. چه کارهای این جهان ساده و سهل شده است این روزها. ببینید:
« قسمتهایی از این بخش کتاب جعلی و نادرست است، مانند ارتباط زورکی و ذهنی ولایت فقیه به تصوف و رابطه ی مریدی و مرادی- که با فراموش کردن تعارضها و سازشهای نیروهای اجتماعی در مسیرتاریخ تکه دوز شده است... قسمت هایی نیز زیاده گویی، نادرست و بی ربط است. » - ص ٣٣ نقدنو.
       در عوض ایشان تلافی می کنند و در عین حالی که این ۱۶٨ صفحه را با یک سر انگشت ضربه فنی می کنند،(البته بی انصافی نباشد منتقد در مورد مفهوم ملی با نثار کردن چند فحش دیگر به نویسنده به سبک خود مساله را بررسی کرده است ، که مربوط به همین صفحات است )، موضوع خشونت را که در۹ صفحه ی اول مطرح می شود به عنوان اصل مطلب مورد چالش قرار می دهد:
    « کتاب پر از تناقض است. از تناقض گویی در باره ی صفویه(ص۷۵) که هم منبع نظریه ی ولایت فقیه و هم ضدیت با ولایت فقیه است و خو دنویسنده برای فرار از دست آن، خود فرار به جلو می کند و آن را طرح و سپس از آن می گریزد، می گذرم، می خواهم به اصل مطلب برگردم :
    « نویسنده ی کتاب هر نوع عمل انقلابی را محکوم می کند زیرا در خود عنصر خشونت و پرهیز از خرد را دارد.» ص ٣٣
و با کنایه می گوید:
    « مشروطیت آنقدرعقل گریزی و خشونت داشته است و به این سبب «ایرانی» بوده است که بهترین راه آن نبودن آن است.» (همانجا).   
خواننده توجه دارد که آجودانی جنبه ایرانی گری مشروطه را تنها منوط به « تقلیل بنیادی ترین مفاهیم واصول مشروطیت، به تعبیر امروزی ها یعنی « اسلامیزه » کردن همه ی آن مفاهیم می داند» [نقل قول شماره ۴] ؛ نه «عقل گریزی و خشونت » .این گونه تخریب یک نوشته تنها نشان دهنده ی بی توجه بودن منتقد به شعور خوانندگان است.
    « شکست در انقلاب مشروطه از نظرنویسنده به خاطر حضور انقلابی هاست!نه به خاطر ضد انقلاب زیرا آن ها به ویژه وقتی با فرهنگ محافظه کاری غرب عجین اند حتماً عامل پیروزی اند زیرا نفس زشت انقلاب را مهارمی کنند.»
    چون در حقیقت هدف من فقط انتقاد به روش نقد منتقد و بعداً نویسنده است خوب است ببینیم در یک نقد « اصل مطلب » چگونه تعیین می شود. آیا واقعاً موضوع نفی قهرانقلابی یا خشونت در « مشروطه ایرانی » اصل مطلب است یا نه.
نویسنده در فصل گذرگاه خشونت می نویسد:
   ۹- « حقیقت این است که تاریخ معاصر ما از درون ِتوازن و تعادل سر بر نکرد. دوره ی تاریخ جدید ایران،از قاجار تا به امروز، در بزنگاه های حساس تاریخی، در گذرگاه های « خشونت » و افراط و تفریط شکل گرفته است و ساخته شده است. اگر چنین نکته ی مهمی در طرح و تحقیق تاریخ معاصر ایران نادیده گرفته شود ، کار تحقیق از تفکر و تعقل، تفکر و تعقل تاریخی بی بهره خواهد ماند. »
    خوب این مطلب برای خود نکته ای ست.اما در نفی خشونت در همین فصل تنها دو مورد موضع گیری می کند:
۱۰- « قدرت خواهی و خودسری، حتی اغتشاش طلبی بسیاری از انجمن های مشروطه خواه، بد فهمی و کارندانی و کارشکنی انقلابیون افراطی، سوء استفاده از آزادی بیان و قلم و مطبوعات، عامل مهم و موثر در تسریع حمله ی مخالفان در هر دو جبهه، جبهه ی نظر و جبهه ی عمل بوده است » و « مداخلات بی رویه و کارشکنیهای انجمنهای مشروطه خواه و طرفداران آنها در مجلس، حربه به دست مخالفان مشروطه و طرفداران « مشروطه مشروعه » می داد و بدگمانی و سوء ظن و دلسردی مردم را تشدید می کرد.»
    این موضع حداکثر آجودانی علیه انجمن های انقلابی ست . یکی دو مورد دیگرهم از کلمات « هرج و مرج و آشوب » در مورد عملکرد انجمن ها در بقیه صفحات نوشته ی خود استفاده می کند.همه می دانند که نه محمدعلی شاه جلنبر و نه شیخ فضل اله نوری مخالف ِتقلیل گرایی اصلا ًاحتیاجی به بهانه برای مخالفت با مشروطه نداشتند، و انجمن ها به عنوان اولین تجربه ی تشکیلات مردمی حق داشتند که شروع به دخالت در امور زندگانی اجتماعی بکنند. حتی اگر گاهی ناشی گریهایی هم اتفاق می افتاد این نه مردم بلکه همان فلان و بهمان السلطنه ها ی به اصطلاح قانون گرا و یاران مقدس – لیبرال شان بود که دلسردمی شدند .البته دلسردی هم داشت ؛ فکرش را بکنید!
ضمناً نویسنده اصلاً معتقد به شکست مشروطیت نیست؛ ایشان می نویسد:
۱۱- « می توان از اصلی ترین خواست های انقلاب مشروطه ایران که جناح های مختلف در گیر، به شیوه های متفاوت از آن خواست ها حمایت می کردند، به طور عام این گونه سخن گفت :
۱- ایجاد یک حکومت مقتدر مرکزی و دولتی مقید به قانون که امنیت اجتماعی و استقلال سیاسی کشور را تضمین کند.این خواست مورد حمایت همه ی جناحهای درگیر مشروطه خواه از روحانی و روشنفکر بود.
۲- محدود کردن قدرت شرع و نفوذ روحانیون با ایجاد نظام حقوقی عرفی و ایجاد دادگستری،مدرن کردن سازمان های اداری و مملکتی، رشد تجارت و صنایع داخلی، ایجاد راه ها، مدارس جدید و دانشگاه ها،و آن چه که در مجموع از آن به « تجدد »(مدرنیسم)می توان یاد کرد.روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی عرفگرا و بعضی از روحانیون مشروطه خواه، از این خواستها حمایت می کردند.
٣- آزادی احزاب،اجتماعات، قلم و بیان و مطبوعات و آزادی های سیاسی و اجتماعی فردی که عمدتاً مورد حمایت روشنفکران دموکرات و بخشی از روشنفکران مذهبی عرفگرا بود.روحانیون مشروطه خواه از این نوع آزادی ها به طور محدود و مشروط حمایت می کردند،درکی هم که از این نوع آزادی ها به طور عام وجود داشت، درکی محدود و مبهم بود.از این محدودیت و از موانع اساسی ای که بر سر راه رشد آزادی وجود داشت، به تفصیل سخن گفته ام.
    تعطیل مجلس دوم، و حوادثی که پس از آن در کشور ما اتفاق افتاد، آغاز جنگ جهانی اول، مداخلات دو کشور خارجی در ایران، بی ثباتی و بی امنیتی اجتماعی، به تقلیل یافتن و محدودشدن کمی و کیفی این خواست ها منجر شد و خواست ایجاد حکومت مقتدر مرکزی و « تجدد» به همان مفهوم که گفته ام (نقل قول شماره۶)، به مهمترین خواست های سیاسی مبدل گردید. دموکراسی کم رنگی که مبانی آن روز به روز در جریان گسترش مشروطیت تقلیل می یافت، به کنار نهاده شد و « آزادی » در راه حفظ استقلال ایران و ایجاد حکومت مقتدر مرکزی مدت ها پیش از آن که سردار سپه قدرت سیاسی را در دست بگیرد، قربانی شد.»(ص ۴۴۰)
    پس ایشان معتقد است که بعضی از خواست های انقلاب فدای اصلی ترین خواست یعنی ایجاد حکومت مقتدر مرکزی و استقلال شد. یعنی انقلاب مشروطه نه تنها شکست نخورده است بلکه حتی به اصلی ترین خواسته خود هم نائل شده است . جالب این است که خود منتقد هم نویسنده در این زمینه هم نظر است ؛ البته کمافی السابق این توافق خود را با بد و بیراه گفتن به نویسنده که نمی دانیم چه هیزم تری به او فروخته است اعلام می کند:
    « هنوز نویسنده مزبور دلش خون است که چرا در انقلاب مشروطه « آزادیهای فردی » آن گونه که در نظام دموکراسی فهمیده می شود به کنار نهاده شد(ص۴٣۹)و استقلال جای آن را گرفت.نویسنده نمی خواهد ماهیت و ویژگی جنبش مشروطه ایران را به هیچ روی به رسمیت بشناسد زیرا همه ی آنها را ناشی از « شور به دور از شعور» می داند و حاصل ایرانی گری و هم سوئی گروه هائی از روحانیت و روشنفکران یک پا در سنت یک پا در مدرنیته به حساب می آورد. از آنجا که ایرانی در جنبش مشروطیت « پای استقلال » را به میان آورده است مطمئناً و ذاتاً طرفدار حکومت خود کامه و لایق آن ست. نویسنده البته سر در کتاب ها برای خوب و بد کردن مشروطه خواهان بر حسب درجه ی تمایل شان به محافظه کاری انگلیسی ، سر در قانون تحول اجتماعی ندارد و نمی داند که درد وطن و جامعه ی مشروطه خواهان و ستم بی قانونی در آن ناشی از نداشتن استقلال بوده است و نه بخاطر طبع انقلابی حیدرخان و ستارخان و سیدجمال.» (تأکید ازمن)
      من فکرمی کنم کتاب ماشااله آجودانی ناخوانده مانده است . کل نوشته ی او در مورد توضیح ویژگیهای ماهوی مشروطه و علل وجودی این ویژگی هاست ، اصلاً اسم کتاب نمایان کننده ی این ویژگی است.آنوقت متهم می شود که ویژگی های مشروطیت را به رسمیت نمی شناسد- یادم می آید محمد قاضی جایی نوشته بود ترجمه ی کتاب جزیره ی پنگوئنها را توسط یک واسطه نزد سعید نفیسی که پیش کسوت بوده است فرستاده بود تا یادداشتی بر آن بنویسد تا کتاب ارزش چاپ بگیرد! و ایشان یاداشتی بر کتاب در وصف پنگوئن که چه پرنده ی عجیبی است و چه زندگی جالبی دارد نوشته بود و به دست واسطه داده بود؛ در حالی که آجودانی بینوا، ببخشید آناتول فرانس بینوا در کتاب خود اصلاً به پنگوئن ها کاری ندارد.
      این که نویسنده خواسته ی اصلی دموکراسی انقلابی، یعنی؛ هدف مهم و بنیادی ی جنبش دهقانی علیه سیستم بزرگ مالکی سنتی، یعنی مصادره ی اراضی بزرگ به نفع دهقانان، که توسط انجمن های انقلابی و جنبش مستقل خود دهقانان نمایندگی می شد و در چند استان مهم ایران چون گیلان و آذربایجان به شدت جامعه ی روستائی و شهری را تحت الشعاع قرار داده و بر سیر عمومی تحولات فکری و عملی آن دوره حتی در مرکز کشور تأثیر انقلابی گذاشته بود، در زمره ی خواست های اصلی انقلاب نادیده گرفته است اصلاً اتفاقی نیست. جنبش مشروطه را تنها به همین دلیل می توان انقلاب نامید؛ در غیر این صورت در حد همان شیر بی یال و دم و اشکم اعطائی مظفرالدین شاه مفنگی باقی می ماند. نویسنده در اینجا دیگر بی طرف نیست و این را ما تماما ًمی توانیم در فصل « اجتماعیون عامیون » کتاب « مشروطه ی ایرانی» ببینیم.من بعداً به بررسی این مطلب برمی گردم.
    پس می بینیم که آجودانی اصلاً آن اهمیتی را که رییس دانا می خواهد به ما بقبولاند به پنگوئن ها، ببخشید به خشونت نمی دهد. کینه و تمسخر آقای آجودانی نسبت به جریان انقلابی مشروطیت در سرتاسر کتاب او به صورت یک وصله پینه باقی می ماند؛ و آن گونه که من بعداً نشان خواهم داد گویا تنها برای افشای ناپایداری خود در دفاع از حقیقت و نیزنفی جانب دارانه ی آن به نفع جریان رهبری رسمی لیبرال- ملاک مشروطه ابراز شده اند . در عین حال نقطه برتری مطلق منتقد عصبی وی نسبت به او در همین کیفیت جانب داری ست؛ او از ضد انقلاب و منتقدش از انقلاب جانب داری می کند. حقیقت این است که نویسنده مشروطه را اساساًً یک انقلاب نمی داند.
    بنابرین منقد در انتخاب اصل موضوع نیز کماکان راه خود را می رود و به همین دلیل نویسنده از این میدان هم جان سالم بدر می برد.اما منتقد که مایل است اساس نقد خود را به دلخواه به دفاع از اعمال انقلابی مشروطیت اختصاص دهد و نویسنده ی « مشروطه ی ایرانی » را در این میدان شکست دهد، بهتر بود تا این اندازه خشونت انقلابی را دم دستی بحساب نمی آورد و انقلابی گری در مفهوم را به جای « اعمال انقلابی » مد نظر قرار می داد. کنه ماهیت انقلابی انقلاب مشروطه ناشی از خواست های دهقانان و پیشه وران و زحمتکشان شهری و کارگران نوپای جامعه ایران در آستانه ی قرن بیستم بود که بر علیه روش های سنتی اقتصاد مبتنی بر تیول داری ورشکسته و ظلم و ستم بزرگ مالکین و نمایندگان سیاسی آنان در حکومت پوسیده ی قاجار، که به اتکا دو دولت سرمایه داری آن دوره یعنی انگستان صنعتی و روسیه ی فئودال - امپریالیست دوام یافته بود، قیام کردند. - به روایتی این سیستم پوسیده سالیانه ٣۰۰۰۰۰نفر دهقان را دفع و به عنوان نیروی کار ارزان روانه صنایع نفت باکو می کرد.
    این جنبش خود را در قالب انجمن ها و احزاب انقلابی تا آنجا که در شرائط سالهای آغازین قرن بیستم میلادی ممکن بود متمرکز کرده و بر سیر تحولات تأثیر گذاشت. همان طور که می دانیم حداکثر توان مشروطه خواهی ای که به صورت رسمی گرد آمده بود در ماهیت مجلس نمایان شد؛ مجلسی که توانایی هم پایی با خواست های دموکراتیک جنبش زحمتکشان را نداشت و در نهایت تحت فشار این جنبش تنها به اصلاحاتی در روش استثمار جامعه ی دهقانی دست زد.
    اما حرف بر سراستقلال به معنی مجرد ورای منافع گروه بندی های اجتماعی نیز خود به نوعی می تواند باعث سر در گمی و افتادن به ورطه ی دفاع ناخواسته از سیاست دولت انگلیس پس از انحلال موازنه ی قدرت در ایران در خلال جنگ جهانی اول به علت سرنگونی دولت تزاری و ایجاد خلاء کنترل در ایران بیاندازد. انگستان در آن موقعیت روش کنترل منطقه ای و دفاع از شکل سیاسی قدرت غیر متمرکز و دفاع از فئودال های عرب خوزستان و ایلات بختیاری را به روش دفاع از ایجاد یک حکومت مرکزی نسبتاً مقتدر( با استانداردهای کشوری چون ایران ) و ارتقاء کنترل منطقه ای به کنترل همه ی کشور توسعه داد. چون اینک هم شانس بالا کشیدن مرده ریگ رقیب سنتی وجود داشت و هم این که جانشینان این رقیب کمونیست های بودند که باید جلو نفوذشان را گرفت و با استفاده از موقعیت هم مرزی ایران به سرکوب آنها پرداخت .از سوی دیگر استقلال دارای ماهیتی نسبتاً پیچیده است که در این مقال نمی توان بدان پرداخت چون کسی که استقلال، یعنی استقلال سیاسی، را فی النفسه موجد قانون و حلال « دردوطن » بداند برای خود دردسرهای بزرگی می آفریند. بی شمارند کشورها و دولتهای مستقلی که از نقطه نظر انطباق با منافع اکثریت جمعیت، قانونی محسوب نمی شوند و نباید بشوند. این دولتهای مستقل هیچ درد وطنی را، اگر مقصود توسعه ی اقتصادی – اجتماعی جامعه ی مفروض باشد، حس نمی کنند. استقلال فی النفسه علت نیست و بیشتر محصول فرآیند سیاسی –اجتماعی ای است که وقوع می یابد؛ در نتیجه مفهوم خود را از ماهیت آن فرآیند اخذ می کند. بنابراین در ارزیابی از یک جامعه ی معین مقوله ی استقلال به خودی خود چیزی را تعین نمی کند .و در نتیجه تقدیس مقوله ی مجرد استقلال ما را از ادراک مفاهیم پایه ای تر تاریخی – اجتماعی غافل می کند.

اجتماعیون عامیون و نویسنده ی «مشروطه ی ایرانی»

    خوانندگان لطفاً بیاد داشته باشند هدف من کماکان نشان دادن روش صحیح برخورد به حقیقت یا تحقیق است . در این مبحث نویسنده به عنوان منتقد مورد بررسی قرار می گیرد و خواهیم دید که وی در این باب قادر به کنترل احساسات جانب دارانه ی خود نشده وکار تحقیق نسبتاً خوب خود را با برخورد سرسری و متأسفم که بگویم مغرضانه به پایان برده است.
    آجودانی قبول دارد که:
" حضور جمعیت کثیری از کارگران و پیشه وران و مزد بگیران ایرانی در مناطق مختلف قفقاز [« کارگران مهاجر ایرانی در قفقاز و ترکستان در دوره ی مورد نظر{اواخر قاجار}شامل ده ها هزار تن بود.بزرگترین شمار مهاجرت کارگران ایرانی از آذربایجان به قفقاز و تا حدی از خراسان به ترکستان بود.طبق ارقام آرشیوهای روسیه ی تزاری در سال ۱٨۹۱تنها در تبریز نزدیک به ۲۷۰۰۰ویزا و در۱۹۰٣نزدیک به ٣٣۰۰۰ویزا از سوی کنسولگری روسیه صادر شد و در سال ۱۹۰۴نزدیک به ۵۵۰۰۰نفر از دریافت کنندگان ویزا به صورت کارگران غیر ماهر به قفقاز مهاجرت کرده اند.بر طبق ارقام سوبوتسینسکی در سال ۱۹۱۱ حدود۱۹٣هزار نفر از ایران به روسیه مهاجرت کرده اند.بر طبق تخمین بلووا شمار ایرانیانی که در سال ۱۹۰۵ از مرز گذشته اند کمتر از٣۰۰هزار نفر نبوده است .بدیهیست که بسیاری از این کارگران به موطن خود باز می گشتند.مثلا ً در سال ۱۹۱۱با اینکه ۱۹٣هزار نفر از ایران به قفقاز رفته بودند لکن ۱۶۰هزار نفر در همان سال به ایران بازگشتند.....مثلا ً در تأسیسات ِ نفتی ِ باکو شمار کارگران ایرانی از۷۷۰نفر(۱۱درصد کارگران) در سال ۱٨۹٣ به ۵ هزارنفر(۲۲درصد کارگران) در ده سال بعد و به ۵/۱٣هزار نفر(۲۹درصد کارگران) در سال ۱۹۱۵ افزایش یافت.عبداله یف ترجمه ی مارینا کاظم زاده] و ارتباط آنها با سازمان سوسیال دموکراتها تا بدان حد بوده است که در۱۹۰۴میلادی یعنی نزدیک به دو سال پیش از اعلان مشروطیت ، پایه های سوسیال دموکراسی ایران با ایجاد حزب « همت » در بادکوبه، استوار گردید.و کمی بعد یکی از شعبات آن با نام « کمیته سوسیال دموکرات ایران » یا اجتماعیون عامیون ایران در سال ۱۹۰۵ میلادی تأسیس گردید.در همان سال شعب خود را نخست در تبریز و بعد در شهرهای دیگر بوجود آورد و دو سال بعد با تجدید برنامه و دستور نامه ی تازه فعالیتهای خود را به شیوه ی تازه ای آغاز کرد...........در تبریز از مدتی پیش، یعنی از سال ۱۹۰۰ یا ۱۹۰۱ میلادی افرادی بوده اند که با حزب سوسیال دموکرات روسیه در ارتباط بوده اند." (ص ۴۱۱) توضیح میان ابروهها توسط من ذکرشده است.
    این حقایق نشان می دهد که جریان سوسیال دموکراسی در ایران آغاز قرن بیستم با مهاجرت کارگران ایرانی به قفقاز و آشنایی با جنبش کارگری روسیه و تفکر سوسیال دموکراسی (سوسیالیسم مارکسی ) آغاز شد. سوسیال دموکراسی در خود روسیه نیز بعنوان جنبشی نو پا در جنبش کارگری که تحت تأثیر انواع سوسیالیسمهای غیر مارکسی و دهقانی قرار داشت تازه در دهه ی پایانی قرن نوزدهم با تشکیل گروه « آزادی کار» به رهبری گئورگ پلخانف و لنین تازه آغاز شده بود.و ما می دانیم که سوسیال دموکراسی روسیه خود تحت تأثیر فکری سوسیال دموکراسی اروپا بویژه آلمان ،به عنوان موطن سوسیالیسم علمی (مارکسی)، قرارداشت.
    آقای ماشااله آجودانی علیرغم بازگو کردن این حقیقت که سوسیال دموکراسی ایران متکی به کارگران مهاجر ایرانی و در همکاری با جنبش کارگران روسیه شکل گرفت ، و بزودی به صورت حزبی مستقل در بادکوبه و شهرهای مهم ایران چون تبریز، مشهد، تهران و اصفهان، رشت و....فعالیت خود را شروع کرد. با این حال مایل است وانمود کند که تفکرات سوسیال دموکراسی در جامعه ی ایران نگیر بوده است .او از حیدر عموقلی نقل قول می آورد که : " در تمام مدت یازده ماه که من در خراسان اقامت داشتم، هر چه سعی و تلاش کردم که بلکه بتوانم یک فرقه سیاسی بدستور روسیه تشکیل بدهم ممکن نشد، چون کله های مردم بقدری نارس بود که سعی من در این ایام بی نتیجه ماند ومطلقا ًمعنی کلمات مرا درک نمی کردند.در این مدت فقط یک نفر مشهدی ابراهیم نام میلانی را که کارخانه گیلزسازی آورده بود.با خود همعقیده یافتم که می توانستم با او صحبت فرقه ای به میان آرم." . و:
    " هنوز اسمی از مشروطه در میان نبود، گاهی که من بعضی صحبتها در این باب با آنها می داشتم آن را حمل بر یک چیز فوق العاده کرده، مطلقا ً ملتفت نمی شدند که نتیجه آن چه خواهد شد، حتی می گفتند که شخص نمی تواند با پادشاه صحبت کند و زبان آدم در هنگام ملاقات با سلطان می گیرد، زیرا ممکن است که فورا ً حکم کند سر آدم را ببرند." ص۴۱۲و۴۱٣.
و بعد آجودانی با تعجب می گوید:
    " راستی اگر وضع مردم و زمانه تا این اندازه عقب مانده بود، چه شد و چه معجزه ای رخ داد که دو سال بعد یعنی در سال ۱۹۰۵(۱٣۲٣ قمری ) در همین شهر مشهد، شعبه سوسیال دموکراتهای ایران یا شعبه جمعبت ایرانی مجاهدین تأ سیس شد... ؟".
یا این که:
" در مملکتی که عوارض گمرکی، راه آهن و بانک،منافی قرآن و احکام الهی دانسته می شد و تأسیس مدارس جدید با الفبای صوتی کفر محض،و حتی سالها پس از مشروطیت «سجل احوال»، نرخ گذاری اجناس و تعلیم اجباری مخالف با شرع تلقی می گردید، چگونه می شد از سوسیال دموکراسی و اندیشه های مساوات اجتماعی سخن گفت و به آسانی هم فرقه تشکیل داد؟..." صفحه های ۴۱۲و۴۱٣
    متوجه نشدیم که چگونه، ولی در هر حال آقای آجودانی نتیچه می گیرد که اندیشه های سوسیال دموکراسی ایران [که آن را با اندیشه های مساوات اجتماعی اشتباه می گیرد] در ایران اوائل قرن بیستم کاربردی ندارد. اما حیدرعموقلی طبق این نقل قول های انتخابی آقای آجودانی با جا انداختن اندیشه ی مشروطه مشکل دارد نه سوسیالیسم! آقای آجودانی شما می توانستید بجای سوال قبلی خود بپرسید:
«راستی اگر وضع مردم و زمانه تا این اندازه عقب مانده بود، چه معجزه ای رخ داد که دو سال بعد مردمی که اسمی از مشروطه نشنیده بودند و به قول حیدرعموقلی " آن را حمل بر یک چیز فوق العاده کرده، مطلقا ً ملتفت نمی شدند که نتیجه آن چه خواهد شد" تظاهراتهای سراسری علیه حکومت براه انداختند و ظرف چند ماه شاه را وادار به امضاء مشروطه کردند؟»
    حیدرعموقلی در آن تاریخ فقط یک مرد۲٣ ساله بود که از یازده سالگی از ایران خارج شده و در روسیه رشد و تحصیل کرده و احتمالا ً به واسطه ی شغلی اتفاقی وارد ایران شده بوده است؛ و خود وی در توضیح مشاجره ای که با متولی باشی در حین اقامتش در مشهد داشته است می گوید« چون زبان فارسی را خوب نمی دانستم لذا تمام صحبتهای ما به توسط مترجم رد و بدل می شد»( تقریرات حیدرعموقلی نقل ازملک زاده ص۲۹چکیده انقلاب) طبیعی است که چنین جوانی در امرخطیری که درنظر دارد انجام دهد، در وهله ی اول قادر به تشخیص دقیق شرائط و ساختار سیاسی و اجتماعی ایران نشود. او در همان دوره ی مشهد می گوید: « چون من ازترتیبات حکومتی ایران به طوری که باید مطلع نبودم و نمی دانستم که عموم حکومتهای ایران به همین ترتیب و منوال سلوک می نمایند،لهذا در خیال خود تصورمی کردم که پس ازعزل این حاکم سفاک ظالم [نیرالدوله که با شورش مردم که خود حیدر در ایجاد آن نقش داشت تعویض شده بود]، حاکم دیگری که می آید از اعمال حکومت سابق متنبه شده ، اقدام به کارهای بد و مردم آزاری وبی قانونی نکرده ، با خلق خدا به عدالت رفتارخواهد کرد.» (چکیده انقلاب ص ٣۱) .از این رو استناد کردن به اظهار یأس موقتی چنین شخصی و گرفتن این نتیجه که: « چگونه می شد از سوسیال دموکراسی و اندیشه های مساوات اجتماعی سخن گفت و به آسانی هم فرقه تشکیل داد؟»   جز گل آلود کردن آب برای اثبات چیزی که ما در ورای حقیقت در قلب خود داریم چه چیز دیگری می تواند باشد؟ خاصه این که بلافاصله خود با آوردن شاهد عینی به رشد اندیشه های سوسیال دموکراسی با استقرار شعبه سوسیال دموکراسی در همان مشهد اعتراف کنیم و حتی آن را معجزه بنامیم.آقای دکتر شما چرا بیراهه را انتخاب می کنید.آیا ما باید باور کنیم که شما حتی با فاصله ای بیش از یک قرن از حیدرعموقلی ۲٣ ساله هنوز علل رشد جنبش مشروطه و طیف تفکرات مربوط به آن را نمی دانید؟
    ایشان دربررسی جنبش اجتماعیون عامیون ایران چند هدف را دنبال می کند:
۱)- سوسیال دموکراتهای ایران از تاریخ و فرهنگ جامعه ی خود بی خبر بودند:
" اما نامه هائی که از گروهی از سوسیال دموکراتهای تبریز در دست است و در سال ۱۹۰٨میلادی نوشته شده است ،عمق فاجعه و حد و حدود بی ریشگی و بی اطلاعی سوسیال دموکراتهای وطنی و سوسیال دموکراتیسم ایرانی آن دوره را به نمایش می گذارد و نشان می دهد « چپ » ایران در آن دوره تا چه اندازه بی هویت و نا آشنا به تاریخ و جامعه ی خود بوده است.......آرشاویرچلنگریان یکی ازسوسیال دموکراتهای ایران ، نامه ای از تبریز به کارل کائوتسکی یکی از رهبران برجسته ی جنبش سوسیال دموکراسی آلمان می نویسد و از طرف گروه ، دست به دامن او می شود تا در باره ی ماهیت انقلاب مشروطه و وظیفه ی سوسیال دموکراتها درچنین انقلابی نظر بدهد.»
چلنگریان دو سوال از کائوتسکی می پرسد:" ۱-نظر شما در باره خصلت انقلاب ایران چیست؟(توضیح): آیا قهقرائی است؟ ۲-شرکت سوسیال دموکراتها در یک جنبش کاملا ً دموکراتیک پیشرو و مترقی یا در یک جنبش قهقرائی از چه نوع می تواند باشد؟ (توضیح): بدیهی است که این شرکت جستن نباید به اصول اساسی ما خدشه وارد سازد. " صفحه های ۴۱۷و۴۱٨
آجودانی خلاصه جواب کائوتسکی را می نویسد:
" برای من میسر نیست جواب کاملی به نامه شما بدهم.....مشکل بتوان وضع کشوری را که کم می شناسم و در آن ناگهان نیروها و اقشار نوینی ظاهر گشته اند......داوری کنم.لیکن به نظرم با راحتی وجدان می توان گفت که سوسیالیستهای ایرانی وظیفه دارند در جنبش دموکراتیک شرکت جویند.سوسیالیستها چون دموکراتهای ساده در میان دموکراتهای بورژوا و خرده بورژا، در مبارزه شرکت می جویند.لکن نزد آنان مبارزه برای دموکراسی یک مبارزه ی طبقاتی است." ص ۴۱۹
" نامه هاوگزارشهای سوسیال دموکراتهای تبریزبه کائوتسکی وپلخانف نشان دهنده ی سردرگمی جریانهای سوسیال دموکرات درایران آن دوره است." ص۴۲۱
    کشته ازبس که فزون است کفن نتوان کرد. این همه بی اطلاعی از پدیده ای که نقد می شود برای یک محقق واقعا ً در نوع خود کم نظیر است .اولاً وجود ارتباط تئوریک – ایدئولوژیک و حتی سازمانی میان احزاب سوسیال دموکرات در آن دوره ی مورد نظر در چارچوب بین الملل دوم کمونیستی ، یک امرعادی و حتی بسیارعادی بود.
    بین الملل کمونیستی که با شرکت احزاب سوسیال دموکرات از همه نقاط دنیا تشکیل می شد، در مواجهه با سیاستهای جهانی سرمایه داری به جمع بندی روشهای سیاسی مشترک و نیز مبارزه با انحرافات تئوریک میان خود می پرداخت. چون دیگر از نیمه ی دوم قرن نوزدهم سیاست و اقتصاد به طور کامل به امری جهانی بدل شده بود.و اگر گروه کوچکی سوسیال دموکرات از تبریز توانسته بود چنان ارتباط جهانی ای برای خود ایجاد کند که با بزرگترین تئوریسین مارکسیسم در آن موقع مسائل و مشکلات تئوریک خود را در میان بگذارد، تنها و تنها به معنای بالا بودن درجه آگاهی و بلوغ سیاسی چنین گروهی بوده است .اما برای روشنترکردن موضوع یک مثال از بی شمار موارد مشابه را نقل کنم که " عمق فاجعه وحد و حدود بی ریشگی وبی اطلاعی" آقای دکتر آجودانی را نشان می دهد و در عین حال علامتی است برای سرسری انگاری جانبدارانه ی امر تحقیق از سوی ایشان.
    پِلخانف پدر مارکسیسم روسیه و تئوریسین و فیلسوف که به هیچ صورتی انگ "سردرگمی " به او نمی چسبد در مورد انقلاب ۱۹۰۵ روسیه سوالاتی را از سوسیالیستهای خارجی و در رأسشان کائوتسکی می کند که ما از زبان لنین به آنها گوش می کنیم:
    « پلخانف از کائوتسکی می پرسد:۱-خصلت عام انقلاب روسیه چیست ، بورژوائی یا سوسیالیستی؟۲-روش سوسیال – دموکراتها نسبت به بورژوادموکراتها چه باید باشد؟٣- آیا حزب سوسیال دموکرات باید در انتخابات دوما از احزاب مخالف دولت پشتیبانی کند؟(دسامبر۱۹۰۶پیشگفتار به ترجمه روسی جزوه نیروهای محرکه و چشم انداز انقلاب روسیه کائوتسکی)
    راستی سوالات پلخانف از کائوتسکی چقدر به سوالات سوسیال دموکراتهای «سردرگم» تبریز شبیه بوده است؟
    حالابشنویم از خود لنین:
    "کارگران مترقی روسیه مدتهاست که کائوتسکی را نویسنده خودشان می دانند، نویسنده ای که نه تنها قادر به تشریح و پروراندن آموزشهای تئوریک مارکسیسم انقلابی است ،بلکه همچنین قادراست این آموزش تئوریک را با تحلیل جامعی از فاکتها، در حل مسائل غامض و پیچیده ی انقلاب روسیه هوشمندانه بکار بندد.....اکنون برای سوسیال دموکراتهای روس اهمیتی سه چندان دارد که به نظریات کائوتسکی در باره ی مسأله ی اساسی انقلاب
به دقت توجه کنند." همانجا
    لنین قطعاً نمی توانسته است ظهور دکتر آجودانی را پیش بینی کند، وگرنه چنین بی پروا بی اطلاعی خود را از جامعه ی روسیه بروز نمی داد و" دست به دامن" غریبه ای آلمانی نمی شد که بعداً برخی اهالی تبریز نیز به او تأسی کرده چنین «فاجعه ی عمیقی» را ببار آورند.اما آقای دکتر محترم برای رسیدن به هدف خود که همانا نشان دادن بی خبری و بی اطلاعی سوسیال دموکراتها از جامعه ایران می باشد، آشکارا به جراحی حقیقت می پردازد و قسمتهایی از نامه را که دقیقاً عکس نتیجه گیری های او را نشان می دهد پنهان می سازد؛ و بی عهدی عمیق خود به حقیقت را به اوج می رساند.غافل از این که حقیقت تاب مستوری ندارد.خواننده محترم در نامه ی چلنگریان می تواند بخواند: " ضمن ارائه ی خلاصه این دو نقطه نظر، ما مطمئن هستیم که در عین حال شما تا حدی در جریان واقعیت کشور ما قرار دارید تا بتوانید نظر شخصی خودتان را در باره ی خصلت انقلاب ایران به ما بنویسید.آنچه معلومات شما را در این زمینه تکمیل خواهد کردعبارتست از اطلاعات مندرجه در مطبوعات و پاره ای کتب المانی و تحقیقات انجام شده در باره ی وضع اقتصادی و اجتماعی ایران.اما هرگاه شما داده های لازم برای فرموله کردن نطرات خود را در اختیار نداشته باشید، ما آماده ایم که همه نوع اطلاعات را که در اینجا جمع آوری توانیم کرد در اختیارتان بگذاریم؛ در این صورت کافیست که شما پرسشنامه ای ارسال دارید تا ما آن را پر کرده، فوراً به شما باز گردانیم. "
    قضاوت با شماست ؛ چه کسی« نا آشنا و بیگانه به ناریخ و جامعه ی خود» است ؟ آجودانی یا چلنگریان؟ آجودانی ازفحوای پاسخ کائوتسکی چنین جمع بندی می کند:
"منظور روشن او از طرح این مباحث این بودکه سوسیال دموکراتهای ایران به جای آن که به تجهیز کارگران و تبلیغ اندیشه های مارکسیستی بپردازند، باید به حمایت از انقلاب مشروطه و آزادیهای بورژوائی برخیزند و فعالانه در انقلاب شرکت کنند." ص ۴۱۹
    البته این مکنون قلبی محقق ماست، وگر نه تا آنجا که به کائوتسکی مربوط می شود بلافاصله اضافه می کند: "لکن نزد آنان مبارزه برای دموکراسی یک مبارزه طبقاتی است".
   . آیا خواننده ی محترم بجز" تجهیز کارگران و تبلیغ اندیشه های مارکسیستی" راه دیگری برای مبارزه طبقاتی می شناسد؟ آجودانی مبارزه ی همزمان برای آزادیهای بورژائی و مبارزه علیه بورژوازی را به عنوان یک پروسه ی واحد درک نمی کند؛ این دیگرمشکل ما نیست؛ خوب بود ایشان ما را با دانشجویان خود اشتباه نمی گرفت.
    سوالاتی که سوسیال دموکراتهای تبریز و همچنین سوسیال دموکراتهای روسیه از کائوتسکی می کنند پیرامون اساسی ترین مسائل تئوریکی و برنامه ای انقلاب این دو کشور در ربع اول قرن بیستم بود.هر دو جریان می پرسند:خصلت انقلاب ما چیست؟چلنگریان می پرسد دموکراتیک یا ارتجاعی؛ پلخانوف می پرسد دموکراتیک یا سوسیالیستی و دوم: آیا ما باید در این انقلاب شرکت کنیم یا نه و برخوردمان به نیروهای ارتجاعی و دموکرات باید چگونه باشد.پاسخ به چنین سوالاتی تعین کننده ی اصلی ترین بندهای برنامه ای یک طرح توسعه اجتماعی و همچنین روش سیاسی یک حزب است . همه می دانند که بین سوسیال دموکراسی روسیه در پاسخ به این دو سوال بزرگترین انشعاب به وجودآمد و دو جریان بلشویکی و منشویکی نتیچه ی آن بود.آیا آقای دکتر آجودانی پاسخ این سوالات را پس از گذشت ۱۰۰سال از انقلاب مشروطه می داند؟
۲)- ایشان معتقد است که برنامه ها وشعارهای سوسیال دموکراتهای ایران " آب در هاون کوبیدن و خوش خیالانه بود ":
"شعارهائی از این دست ، یعنی زمین ا زآن کسی است که بر روی آن کار می کند یا ساعت کار باید هشت ساعت باشد و....آن هم در شرائط تاریخی و اجتماعی ایران قبل از اعلان مشروطه که وصف آن را در خلال همین کتاب دیده ایم، آب در هاون کوبیدن است." آجودانی می نویسد" این خوش خیالیها را در نظامنامه و مرامنامه ای که در ۱۹۰۷ میلادی ( ۱۵شعبان ۱٣۲۵) برای شعبات تهران، تبریز، مشهد، اصفهان، رشت ، تفلیس، یعنی شعب ایالتی نوشته شده بود نیزمی بینیم" (ص۴۱۴)
    چنین شعارهائی نشان می دهد که سوسیال دموکراتهای ایران جنبش مشروطه را دموکراتیک ارزیابی کرده بوده اند که باید چون یک سوسیال دموکرات در آن شرکت کنند. یک انقلاب دموکراتیک انقلابی بورژوائی است و خواستهای آن در یک طیف وسیع، پائین ترین اقشار دموکرات یعنی مالکین خرده پا چون دهقانان و پیشه وران و بالاترین اقشار یعنی ملاکین لیبرال، جامی گیرد.تقریباً در همه ی انقلابهای دموکراتیک اروپا نیز در قرون ۱٨و ۱۹رد پای این اقشار به تناسب وجود داشته است.اما وظیفه ی یک سوسیال دموکرات به عنوان نماینده ی کارگرانی که هنوز آنقدر قوی نشده اند که مستقیماً ًشعارهای حداکثر خود یعنی شعارهای سوسیالیستی را در حد برنامه اعلام کنند .این است که با رادیکالترین اقشار دموکراسی خواه یعنی دهقانان و پیشه وران همراهی کند. این همراهی در عمل همیشه میان کارگران و دهقانان و پیشه وران وجود دارد؛ به دلیل این که بخش عمده ی کارگران همان دهقانانی هستند که از سیستم کار کشاورزی ما قبل سرمایه داری سلب مالکیت شده و به عنوان مزدور کار می کنند. برای کارگران، دموکراسی از این لحاظ که فضای مبارزه ی اجتماعی را شفافتر می کند و طبقات و گروههای اجتماعی تحت شرائط دموکراسی به صورت احزاب با پلاتفرم معین به میدان می آیند و از طریق انتشار آزادانه افکار و ایده های خویش برای تحقق اهداف اجتماعی خود مبارزه می کنند بسیار مفید است .در شرائط دموکراسی دیگر پدیده های واسطه ی قرون وسطائی صحنه ی اجتماعی را تیره و تار نمی سازند .
    در یک بررسی کلی می توان گفت که دو طرح توسعه ی کلاسیک و یک طرح توسعه ی معاصر برای انکشاف اجتماعی کشورهای توسعه نیافته و گذر به جامعه ی صنعتی تا کنون به منصه ی ظهور رسیده اند :
۱لف- توسعه اکثر کشورهای اروپائی که تا اندازه ای به صورت تبدیل ملاکین و تجار بزرگ به صاحبان سرمایه صنعتی (البته بین این کشورها تفاوتهای چشمگیری وجود دارد؛مثلاً میان فرانسه و آلمان) انجام گرفت؛
ب- توسعه ایالات متحده آمریکا:که دهقانان و پیشه وران مبنای سرمایه داری صنعتی را ایجاد کردند؛
ج- انقلاب اکتبر روسیه و انقلاب چین که امر پیشبرد دموکراسی و صنعتی شدن با اتحاد کارگران و دهقانان انجام شد.
    ایران در آستانه ی قرن بیستم چه طرح توسعه ای را می طلبید؟هر سه جریان فوق به عنوان نمایندگان سه طرح توسعه وجود دارند. الگوی سوم از لحاظ عینی به دلیل جمعیت بسیار کم کارگران هیچ شانسی نداشت ولی از لحاظ ذهنی به علت گسترش ایده های سوسیال دموکراتیک نسبت به دو الگوی دیگر بسیار جلو بود.ملاکین لیبرال و نمایندگان فکری آنان غوره نشده مویز شده بودند؛ چون بارها کوششهای آنان برای اصلاحات از دوران قاجاریه به شکست انجامیده بود و نیز شانس رشد و رهبری آنان در آینده ی توسعه کشور به دلیل شرائط توسعه ی جهانی و حضور سرمایه ی جهانی پیشرفته از سه قاره نزدیک به صفر بود.برادران غیر دینی آنان قبل از آنان در ایران بانک تأسیس کرده بودند، امتیازات سرمایه گذاری کلان گرفته بودند و کشور را از لحاظ امکان انباشت اولیه سرمایه، که موتور توسعه صنعتی محسوب می شود، از طریق قرضه هائی که به سلاطین مفت خور قاجار می دادند فلج کرده بودند و قطعی بود که رفته رفته بازار داخلی ایران را، به دلیل قدرت تولید کلان و ارزان کالا، ضمن توسعه ی تدریجی به تصرف خود در می آورند.این آشی بود که همپالکی های اروپائی این آقایان لیبرال برای آنان پخته بودند و در نتیجه هیچ شانسی برای آنان جز مشارکت به عنوان یک شریک کوچک محلی باقی نمانده بود.آقای آجودانی در مجموع از این طیف بی عاقبت دفاع می کند، و بدون اینکه بداند مقصر کیست بی خودی انجمنهای اجتماعیون عامیون را متهم می کند. و الگوی دوم ، به شهادت تاریخ، تنها تحت شرائط خاص و استثنائی امکان استقرار دارد.
    برنامه ی اجتماعییون عامیون ایران فقط مبلغ ایده های دموکراسی بود و به هیچ وجه ایده های سوسیالیستی و مساوات اجتماعی را ابراز نمی کند. خواست «زمین از آن کسی است که بر روی آن کارمی کند»، خواستی مستقیما ً دموکراتیک است و با سوسیالیسم که مالکیت خصوصی را نفی می کند و آن را منشأ رشد سرمایه داری می داند در تضاد است . اما ملاکین لیبرال و سخنگویان آنان که فاز اولیه جنبش مشروطه را هدایت می کردند اصولاً تا این اندازه دموکراسی را، که اساس مالکیت فئودالی آنان و نظام سلطنت موروثی متکی به آن را متزلزل و نابود سازد، تحمل نمی کردند .آنها تنها خواهان اصلاحاتی در سیستم پوسیده ی قبلی بودند که با قحطی های مکرر و فرار دهقانان و رها کردن اراضی کم حاصل ناکارآمدی خود را تاحد اعلا اعلام کرده بود.در حالی که فشار جامعه ی زحمتکشان روستا و شهر مانع سازش آنان با تشکیلات قاجار شد.و فاز دوم جنبش که انقلابی بود به صورت طغیان طرفین اصلی دعوا یعنی دربارِ مدافع فئودالیسم ایرانی و ایده ی مشروطه ی مشروعه اش از یک طرف و ترکیبی از جنبش دهقانی و پیشه وران شهری و کارگران با غلبه ی ایده های دموکراتیکی که توسط انجمنهای اجتماعیون عامیون اشاعه می یافت از طرف دیگر آغاز شد؛ انقلاب مسلحانه ی تبریز و کنترل گیلان توسط مجاهدین پاسخی به محمدعلی شاه و لیاخوف روسی بود.
    به آجودانی که دائماً ما را علیه خود یاری می دهد گوش کنید:
    " گر چه فکر دموکراسی اجتماعی حتی به آن شیوه ای که اجتماعیون عامیون مطرح می کردند، در ایران امکان رشد و گسترش نداشت، اما [و این امای عجیبی است] اجتماعیون عامیون رشت موفق شدندکه در نخستین سال استقرار مشروطیت، نهضت بزرگ [ هیس] روستائیان گیلان را علیه ملاکان و اربابان بزرگ تشکل دهند.....نهضت روستائیان که در سایه ی تندروی های بعضی از انجمن های یاد شده [ عباسی و انجمن های انزلی ] به هرج و مرج کشیده شده بود، مایه ی آشوب و نا امنی بسیار گردید.روستائیان از پرداخت مال الاجاره اربابی سرباز زدند و از ورود اربابان به روستا جلوگیری کردند.خانه های اربابی را به آتش کشیدند و از زد و خورد و حتی کشت و کشتار خودداری نکردند.مردمی که سالها به دست مالکان ،چپاول و غارت شده بودند، این زمان با استقرار حکومت مشروطه به خود نوید می دادند که از ظلم مالکان کاسته خواهد شد.گر چه مجلس رسم تیول را برانداخت، و از تجاوز عاملان مالیات کاست، اما همچنان نظم مالیاتی پیشین به جای خود حفظ شده بود.در نهضت روستائیان گیلان، تأثیر اندیشه های سوسیال دموکراسی را که انجمن های وابسته به اجتماعیون عامیون، مبلغ آن بودند به وضوح می توان دید." ص ۴۲۱و۴۲۲
    اگر به قدرکافی صبر داشته باشیم فقط با همین اعتراف آقای آجودانی کل ماجرای ایشان را در مورد انقلاب مشروطه می توانیم مکشوف کنیم. ببینید، ایشان می گوید فکر دموکراسی اجتماعی در ایران آن گونه که اجتماعیون عامیون مطرح می کردند امکان رشد و گسترش نداشت؛ اما بلافاصله اعتراف می کند که همین ها توانستند" نهضت بزرگ روستائیان گیلان را علیه ملاکان و اربابان بزرگ تشکل دهن"؛ خوب ما دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس آقای دکتر را؟ خود ایشان توضیح می دهد که "مردمی که سالها به دست مالکان ، چپاول و غارت شده بودند.....تحت تأثیر اندیشه های سوسیال دموکراسی ....و در سایه ی تندرویهای بعضی انجمن ها اوضاع را به آشوب کشیدند" . خوب هم عینیت دموکراسی اجتماعی و هم ذهنیت آن وجود دارد و به عمل انقلابی مردم یک منطقه ی وسیع کشاورزی علیه ملاکین منتهی می شود. برای یک ذهن متعارف این یعنی دموکراسی اجتماعی به صورت کامل و درست و حسابی.حالا انصافاً سوسیال دموکراتی که می گوید زمین از آن دهقانی باشد که بر روی آن کار می کند دارد مطابق با واقع برنامه ریزی می کند یا مجلسی که ٨۰ درصد آن را عناصر لیبرال و ملاک تشکیل داده و مدافع منافع قدیمه ی آقایان با اصلاحات جزئی است ؟کدامیک مشروطیت ایران است ؟کدام یک را می توان انقلاب مشروطه نامید؟
    این جنبشها فقط در منطقه ی گیلان نبوده است و به شهادت وزیر مختار سابق روس در ایران قبل از مشروطیت :
    " تمام ایران را هرج و مرج فرا گرفته بود.در تمام شهرهای نسبتاً مهم انجمن های انقلابی نه فقط هیچ قدرتی را بالاتر از خود قبول نداشتند بلکه برعکس اراده ی خود را به تمام ادارات وشاه و مجلس و وزراء و حکام محلی و غیره تحمیل می کردند.» ( انقلاب مشروطیت ایران ایوان زینویف ص) ۱۰۵
    سخن روشن دموکراسی اجتماعی از زبان سعید سلماسی از اجتماعیون عامیون آن گونه که آجودانی نقل می کند بیرون می آید:
" ما مشروطه ی دهقانی و برزگری می خواهیم، نه مشروطه ای که ملاکین و ارباب املاک و سایر روسا و حکام می خواهند وما فرقه سوسیالیست هستیم.زنده باد مشروطه ی ایران" ص ۴٣۲
    اما آجودانی بر علیه واقعیت خود گفته قیام می کند:
« اما واقعیت چیز دیگری بود، نه نهضت مشروطه، ضد استبداد ملاکان بود و نه حتی مجلس ملی در آن دوره ی تاریخی امکان آن را داشت که علیه منافع ملاک ها کاری اساسی از پیش ببرد.در حقانیت و مظلومیت نهضت روستائیان گیلان علیه اجحاف ملاکان، حرفی نیست [ اجازه دادند!]، اما شیوه ای که در پیش گرفتند جز آشوب و سر در گمی نتیجه ای نمی داد.همان گونه که نهضت به نتیجه ای هم دست نیافت و کاری ازپیش نبرد.» ص ۴٣٣
    آجودانی هم از دو نوع نهضت عملی حرف می زند ؛ نهضت مشروطه که ضد استبداد ملاکان نبود و مجلسی که ضمیمه ی آن بود از یک سو؛ و"نهضت روستائیان گیلان علیه اجحاف ملاکان" ازسوی دیگر. بنا بر صغرا کبرای آجودانی، نهضت دوم ضد نهضت اول یعنی ضد مشروطه بود.فرق آجودانی با سلماسی در این است که سلماسی این دو نهضت را دو نوع مشروطه می داند؛ مشروطه ی ضد انقلابی و مشروطه انقلابی؛ ولی آجودانی مشروطه را ضد انقلابی و نهضت انقلابی را" آشوب و سر در گمی " می داند.و در عین حال فقط اولی را "واقعیت " می داند. گویا گیلانیان، تبریزیان و بقیه جنبشهای انقلابی ایران تنها در عالم رویا واقع شده بودند؛ و ستار و حیدر در عالم رویا به قهرمانان مردم بدل شدند. یا شاید هم « امین الدوله» ها قهرمانان ما باشند ولی به قول آجودانی " کارنامه ی درخشان خدمات امین الدوله به فرهنگ ایران، چنان که باید به درستی ارزیابی و بررسی نشده است »ص۲۷۲.
    آقای دکتر آجودانی از شیوه ی " نهضت" دومی خیلی گله دارد، احتمالاً می خواهد به آنان بگوید که آخر شما اگر خواهان لغو اجحاف ملاکین هستید، که" در حقانیت شما هم حرفی نیست "، خوب چرا با این شیوه ی انقلابی ، به بخشید، آشوبگرانه باعث " سردرگمی" شدید و موجب گردیدید که نهضت مشروطه " به نتیجه ای دست نیافت و کاری از پیش نبرد".شما می توانستید خیلی آرام از" مجلس ملی در آن دوره ی تاریخی امکان آن را نداشت که علیه منافع ملاک ها کاری اساسی از پیش ببرد " بخواهید که از همان ملاکان خواهش کنند که املاکشان را به شما مجانا ً تحویل دهند؛ و این قدرهم گول این انجمن های وارداتی را که تحت تأثیرجنبش های شما، ببخشید، تحت تأثیرانجمنهای آلمانی و روسی از شورش های شما به نفع کائوتسکی و لنین و پلخانوف بهره برداری می کردند نمی خوردید.والسلام.
راستی! دکترآجودانی مدام در وارداتی بودن ایدئولوژی سوسیال دموکراتها قلم فرسائی می کند؛ مثلاً ًمی گوید:
" تقید و وابستگی آنها به ایدئولوژی وارداتی تا بدانجا بود که از خود نمی پرسیدند که کائوتسکی و پلخانوف چه صلاحیتی برای اظهار نظر در باره ی مسائل و مشکلات ایران دارند." ص۴۲۲
    ایدئولوژی وارداتی حتماً در مقابل ایدئولوژی صادراتی قرار می گیرد؛ ولی به نظر نمی رسد که آقای آجودانی طالب ایدئولوژی های ایران باستان چون میترائیسم و مزدیسنا و...باشد؛ البته خود اینها نیز احتمالاً وارداتی بوده اند.اما با توجه به دفاع مشتاقانه ی ایشان از لیبرالیسم و دموکراسی لیبرال در سرتاسر کتاب نسبتاً حجیم اشان این شائبه به وجود می آید که نکند لوتر، ولتر، و روسو از طوایف آریائی نژاد و میل، آدام اسمیت، و ریکاردو در زمره ی مستوفیان دربار هخامنشیان بوده اند . تازه خود اسلام نیز که به روایت آقای دکترآجودانی در ترکیب با ایده مشروطه موجب « ایرانی » شدن آن می شود هم که وارداتی است!
    می بینید قافیه که تنگ می آید محقق ما به..... می آید. آیا ما باید جوابگوی این گونه استیصال در پیدا کردن استدلال محققی باشیم که در چنبره ی حس جانبدارانه گرفتار آمده است ؟

********
نکته آخر:
    حقیقت این است که من بخوبی واقفم که اجتناب از حس جانبداری کار زیاد آسانی نیست .اما این نیز حقیقت مهمتری ست که توسعه ی تحقیقات علمی، و مهم تراز همه تحقیق اجتماعی، یکی از ابزارهای پر اهمیت توسعه ی جامعه ی ایرانی در این محیط شتابان جهانی می باشد.از این رو ایجاد فضای سهل و پویا برای طرح مسائل به منظور مراقبت از کارآئی این ابزار ضروری ست.

بخش دوم این نوشته در شماره ۱۷ ماهنامه « نقد نو» نشر یافت